پارت شصت و ششم :


صدای یکی خانومهای حاضر در جمع بلند شد.
ـ آفرین. چه جاریای مهربونی! ایشاالله همیشه همیطوری با هم باشین! مهناز خانم ماشاالله چه عروسای خانم و خوشگلی داری. ماشاالله هزار ماشاالله!
چشم بهار به عباس افتاد که جلوی در ایستاده و از آمدن به جمع زنانه معذور بود. تشکری سرسری کرد و جمع را ترک کرد و نزد عباس رفت.
ـ به موقع رسیدی.
ـ چرا؟
ـ خیلی داشتند تعریف می‌‌کردند. خجالت کشیدم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    2

    ببخشیداینقدرسوال میکنم ولی پاهای حضرت عباس بریده نشددستهاش بریدن چشمهاش کورکردن وروسرش نیزه زدن پاهاش که نبریدن بازهم معذرت میخام 🙏

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنون که گفتی عزیزم. اینجا دیگه نمیشه اصلاحش کنم. در فایل ورد اصلاح می‌کنم🙏💞

    ۲ سال پیش
کپی شد!