پارت شصت و ششم :


صدای یکی خانومهای حاضر در جمع بلند شد.
ـ آفرین. چه جاریای مهربونی! ایشاالله همیشه همیطوری با هم باشین! مهناز خانم ماشاالله چه عروسای خانم و خوشگلی داری. ماشاالله هزار ماشاالله!
چشم بهار به عباس افتاد که جلوی در ایستاده و از آمدن به جمع زنانه معذور بود. تشکری سرسری کرد و جمع را ترک کرد و نزد عباس رفت.
ـ به موقع رسیدی.
ـ چرا؟
ـ خیلی داشتند تعریف می‌‌کردند. خجالت کشیدم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    2

    ببخشیداینقدرسوال میکنم ولی پاهای حضرت عباس بریده نشددستهاش بریدن چشمهاش کورکردن وروسرش نیزه زدن پاهاش که نبریدن بازهم معذرت میخام 🙏

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنون که گفتی عزیزم. اینجا دیگه نمیشه اصلاحش کنم. در فایل ورد اصلاح می‌کنم🙏💞

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️