ما ماندیم و عشق به قلم مرضیه نعمتی
پارت شصت و ششم :
صدای یکی خانومهای حاضر در جمع بلند شد.
ـ آفرین. چه جاریای مهربونی! ایشاالله همیشه همیطوری با هم باشین! مهناز خانم ماشاالله چه عروسای خانم و خوشگلی داری. ماشاالله هزار ماشاالله!
چشم بهار به عباس افتاد که جلوی در ایستاده و از آمدن به جمع زنانه معذور بود. تشکری سرسری کرد و جمع را ترک کرد و نزد عباس رفت.
ـ به موقع رسیدی.
ـ چرا؟
ـ خیلی داشتند تعریف میکردند. خجالت کشیدم.
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اسرا
2ببخشیداینقدرسوال میکنم ولی پاهای حضرت عباس بریده نشددستهاش بریدن چشمهاش کورکردن وروسرش نیزه زدن پاهاش که نبریدن بازهم معذرت میخام 🙏