پارت شصت و سوم :

****
بهار حاضر و آماده برای پنجمین بار شماره سارا را گرفت و با پیغام خاموش است روبه رو شد. کلافه گفت:
ـ برای چی گوشیش خاموشه؟
ملیحه از توی اتاق بچه و در محاصره لوازم سیسمونی خرگوش عروسکی برداشت و در حال تکان دادنش با صدایی عروسکی گفت:
ـ بهار جونم چرا کلافه‌‌ای؟ چی شده؟
برگشت و با دیدن ملیحه و خرگوش در دستش خنده‌‌اش گرفت اما دوباره در فکر فرو رفت و گفت:
ـ ملیحه امروز ق

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Fatemeh

    4

    وای دیدی گفتتتتم مجتبی بدجنس🥺🙁

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌😔♥️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️