پارت شصت و چهارم :

بهار آنقدر عصبانی بود که نمی توانست خودداری کند. حتی دلش نمی‌‌خواست که موضوع را به مهناز خانم یا عباس بگوید و شخصاً باید با مجتبی تسویه حساب می‌‌کرد. در حال خارج شدن از کوچه شماره همراه مجتبی را گرفت و مجتبی پس از چند بوق جواب داد.
ـ الو...
به شدت سعی داشت خودش را کنترل کند:
ـ سلام بهارم. کی میای خونتون؟
صدای مجتبی تعجب زده شد:
ـ چیزی شده؟!
بهار آنقدر حرصی بود که گفت:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    خوب مجتبی ازقبل می دونسته که ساراعاشقشه. وقتی بره جواب مثبت میگیره که این برنامه چیده🙏💞💋

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    نه نمی‌دونست سارا بهش علاقه داره. اقدام به خواستگاری عجولانه کرد. البته عکس ساراام پسندیده بود ولی مهشاد از ذهنش پاک نشده بود. علاقش به سارا تو انتقامش گم شده❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️