ما ماندیم و عشق به قلم مرضیه نعمتی
پارت شصت و چهارم :
بهار آنقدر عصبانی بود که نمی توانست خودداری کند. حتی دلش نمیخواست که موضوع را به مهناز خانم یا عباس بگوید و شخصاً باید با مجتبی تسویه حساب میکرد. در حال خارج شدن از کوچه شماره همراه مجتبی را گرفت و مجتبی پس از چند بوق جواب داد.
ـ الو...
به شدت سعی داشت خودش را کنترل کند:
ـ سلام بهارم. کی میای خونتون؟
صدای مجتبی تعجب زده شد:
ـ چیزی شده؟!
بهار آنقدر حرصی بود که گفت:
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اسرا
0خوب مجتبی ازقبل می دونسته که ساراعاشقشه. وقتی بره جواب مثبت میگیره که این برنامه چیده🙏💞💋