پارت شصت و یک :


فصل 03
عباس کنار پدرش روی تخت مفروش سفره‌‌خانه نشسته و در حال خوردن دیزی زیر چشمی نگاهش می‌‌کرد که ناراحت به نظر می‌‌رسید. می‌‌دانست به خاطر عدم حضورش به عنوان پدر مجتبی در مراسم خواستگاری ناراحت است و از دست او هم کاری ساخته نبود. با صدای پدرش از افکارش بیرون آمد:
ـ فعلاً صیغه کردند؟
ـ آره اکبر آقا اینطوری خواست.
ـ کار خوبی کردند.
و آهی کشید و گفت:
ـ انشاالل

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    0

    واقعا بیچاره سارا...دلم سوخت

    ۱ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️💔

    ۱ سال پیش
  • مرضیه

    2

    فکر کنم فقط از لج مهشاد ازدواج کرده

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    مجتبی 😔🙏💞💋

    ۲ سال پیش
کپی شد!