پارت هفتاد و یک :


فصل 33
روز عمل فرا رسیده بود. عباس روی تخت نشسته بود و نگران عملش به نظر میر‌‌سید. به لباس عمل در تنش نگاهی انداخت و دنباله نگاهش را متوجه بهار کرد که دستانش را در میان دستان نرم و گرمش گرفته و روحیه‌‌اش می‌‌داد:
ـ وقتی خوب شدی می‌‌ریم دنبال خونه. یه خونه خوشگل می‌‌خریم و زودم می‌‌ریم سر زندگیمون.
عباس لبخند کوچکی زد و گفت:
ـ بابا ول کن این حرفارو. استرس داره خفمون

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    خیلی داستان قشنگی بود ...شخصیت بهار خیلی دوست داشتنی بودد...

    ۵ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۵ ماه پیش
  • پرنده

    0

    انتخاب موضوع کلی داستان خیلی خوب بود مخصوصا برای جوون های الان که برای ازدواج و شروع زندگی خیلی پرتوقع هستند و چه دختر و چه پسر از طرف مقابل توقعات بالا دارند و همه چیز را همون اول زندگی حاضر و آماده می خوان و حاضر نیستند با صبر و تلاش و توکل زندگی شون را بسازند.

    ۶ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۵ ماه پیش
  • Narges.g

    0

    از اون یکی رمان که طرفدارسفت و سخت بودم متوجه قوی بودن و زیبایی قلمتون شده بودم، تواین رمان هم گل کاشتین نویسنده جان.. مانا باشید 💎

    ۵ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم❤️🌹

    ۵ ماه پیش
  • سمیرا

    0

    سلام عزیزم رمانتون فوق العاده زیبا بود خیلی دوسش داشتم ازشما ممنونم انشالله همیشه تو کارو زندگیتون موفق وسربلند باشین قلمتون ماندگار باشه 🙏🙏🙏🙏❤️❤️❤️

    ۶ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلام سمیرا جان. ممنونم از لطفتون. زنده باشین عزیزم. سپاسگذارم❤️🌹

    ۶ ماه پیش
  • دلارام

    0

    خیلی رمان خوبی بود خسته نباشین واقعا همینکه مثل بقیه رمانا کشش ندادین وپیچیده نبود عالی بود😍❤❤

    ۷ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم❤️

    ۷ ماه پیش
  • ونوس

    0

    عالی و روان و پر از احساس خوب . ممنون از نویسنده عزیز

    ۱ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️🌹

    ۱ سال پیش
  • مبینا

    1

    خوبی رمان هاتون اینه که خیلی روونه و آدمو خسته نمیکنه. دو تا رمان های دیگه تون رو هم خیلی دوست داشتم میخواستم بخونم اما پولی بودن من هم شرایطشو نداشتم الان بگیرم این قدر گشتم تا این رمانتون رو پیدا کردم😍😍

    ۱ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    خوشحالم نگارشم رو دوست داری مبینا جان و ممنون بابت نظراتت عزیزم❤️

    ۱ سال پیش
  • ارزو

    1

    رمان خیلی لطیفی بود مرسی از نویسنده عالی بود

    ۱ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏❤️

    ۱ سال پیش
  • Mohad

    1

    مثل تمام رمان هاتون عالی بود😍😍❤️❤️خداقوت👏👏

    ۱ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم🩷🌹

    ۱ سال پیش
  • ریحانه

    0

    عالی بود خداقوت ،❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    تشکر نازنین🩷

    ۱ سال پیش
  • اهوk

    1

    سلام نویسنده عزیز 🌺🌺 خیلی خیلی خسته نباشی و دستت دردنکنه واقعا که رمان خوبی بود خیلی لذت بردم

    ۱ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلام عزیز. ممنونم. خوشحالم داستان مورد علاقتون بوده. تشکر بابت ارسال نظرتون🌹🌹

    ۱ سال پیش
  • مسافر

    1

    عالی بود چقدر خودمونی و واقعی و متفاوت با اکثر رمان هایی که خوندم واقعا لذت بردم ممنون از قلم روان و زیباتون

    ۱ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ♥️

    ۱ سال پیش
  • مرضیه

    1

    خوب بود،خیلی روان وملموس ومنطبق با واقعیات جامعه ما،موفق باشید

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    تشکر عزیزم. ممنون بابت نظراتتون🌹

    ۲ سال پیش
  • فاطی

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤❤

    ۲ سال پیش
  • بهاره

    1

    مثلاً چند سال بعدش یعنی بچه دار شدن عباس و بهار و مینوشتی...ولی در هر حال خواستم بدونی من این مدت با رمانت زندگی کردم شاید باورت نشه ولی خودمو جای بهار گذاشتم 😅 ببخشید طولانی شد نظرم 🙏

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    بهاره جان ممنون از محبتت❤ مرسی تو این مدت برام نظر گذاشتی. این داستان رو من خیلی جوون بودم نوشتم. مسائل و مشکلات جامعه ذهنم رو درگیر کرده بود و تصمیم گرفتم در موردشون بنویسم. اون موقع عباس راننده آژان

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    آژانس بود. برای اینکه داستان رو به روز کنم راننده اسنپ شد. عمل زیبایی ام مثل الان انقدر زیاد نبود. سعی کردم تطبیق بدم. سن ازدواجم الان خیلی بالاتر رفته🙂

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    در مورد بچه دار شدنشون فکر نکردم ولی شما می‌تونید آینده‌شون رو خودتون مجسم کنید🥰 ببخشید اگه کم و کسری داشته چون اون زمان کم تجربه‌تر بودم. اگر با تجربیات الانم می‌نوشتم پخته‌تر می‌شد.

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    . در نهایت عزیز دلم مطمئنم خودت هم یه دختر پاک و مهربون و خوش قلب مثل بهاری. دلم می خواد بازم در بین خوانندگان علاقه مندم ببینمت و از نظراتت استفاده کنم💖💋

    ۲ سال پیش
  • بهاره

    0

    خواهش میکنم عزیزم نظر لطف شماست امیدوارم واقعاً شبیه بهار باشم آخه بهار و تو رمان انقد قشنگ توصیفش کردی که خیلی دوست دارم شبیهش باشم 😅 اینو بدون حتما رمان های دیگت رو هم میخونم آرزوی بهترینا❤️

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    عزیز دلمی بهاره جان. حتما شبیهش هستی🥰 سپاس از مهربونیت💖🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!