پارت شصت و دوم :

***
دکتر با دقت در حال معاینه پای عباس با وسایل پزشکی‌‌اش بود و کمی متفکر به نظر می‌‌رسید. نگاه عباس به نقطه‌‌ای خیره بود. خدا خدا می‌‌کرد که چیز امیدوارانه‌‌ای بگوید. محمود هم آنطرفتر دست به دعا بود. دکتر پس از تمام شدن کارش از عباس خواست از روی تخت برخیزد و در اتاق دیگری به او بپوندد و خودش داخل اتاق شد و پشت میزش نشست و مشغول نوشتن نسخه‌‌ای شد. در همین حین عباس هم به او ملحق شد و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زینب

    5

    منم چشمام پر اشک شد و یاد خودمون افتادم که بعد ۱۰ سال جواب آزمایش رو گرفتم و فهمیدیم باردارم. تو آزمایشگاه جیغ زدم و تو بغل شوهرم بلند بلند گریه کردم. این اشک های شوق رو خدا به همه بده. آمین

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    عزیزم😍 واقعا کسایی می‌تونن این لحظات رو درک کنن که چنین موقعیتی رو تجربه کردن💖

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    امیدوارم پاش خوب بشه🙏💞💋

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ۲ سال پیش
کپی شد!