پارت شصت و نهم :

عباس داخل نمایشگاه در حال صحبت با مشتری بود و پدرش هم آنطرفت‌‌تر در حال گفت و گوی تلفنی با مشتری‌‌ای دیگر. این روزها کمی مضطرب بود که کار عمل چطور پیش می‌‌رود و پدرش اطمینان می‌‌داد که نگران نباشد. کار که به پایان رسید نمایشگاه را بست و همراه پدرش بیرون آمد. پدرش کمی متفکر به نظر می‌‌رسید. داخل ماشین شدند و کنارش نشست و آرزو کرد که زودتر سلامتی‌‌اش را به دست آورد تا بتواند پشت فرمان

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    فکرنمی کردم محمودبخواهدبیایددیدن مهناز🙏💞💋

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ۲ سال پیش
کپی شد!