لیست کلیه پارتهای رمان لرد تاریکی : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 85
-
رمان لرد تاریکی - پارت 41
جدی نگاهم کرد و وقتی سر به زیری و نگاه دزدیده شده ام را دید پقی زیر خنده زد و گفت: -چی میگن بهش؟ دستت انداختم! و هرهر و کرکرکنان کف جفت دستانش را به یکدیگر کوبید. با حرص مشتی به بازویش کوبیدم و گفتم: -عجب ادم که نه ببخشید عجب موجودی هستی تو لرد. انگار که خیلی بهش خوش گذشته باشد، روی زمین ول...
بروزرسانی در : ۵۰۴ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 42
و لبخند مخوفی روی لبانش شکل گرفت. *** -کمک...یکی کمکم کنه. سرم را بالا آوردم و به اخرین سربازی که از گروه جا مانده بود نگاه کردم. انگار که متوجه ی ناله ی ضعیف و پر دردم شده بود کمی سرعتش را کم کرد و گیج به اطراف نگاهی انداخت. دستم را به سمتش دراز کردم و نالیدم: -خواهش می کنم کمکم کنین. دارم ...
بروزرسانی در : ۵۰۳ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 43
سرباز مثل یک پر کاه روی دوش او افتاده بود و از میان درختان تنومند جنگل، با ان قد بلند و هیکل پر از هیبت و شکوهش جلو می رفت، جوری که انگار هیچی روی دوش او سنگینی نمیکند. قطره قطره خون روی زمین می ریخت و رد پررنگ و مشخصی از ما به جا می گذاشت. ابرهای تیره اسمان را پر کرده بودند و هیچ باریکه نوری از...
بروزرسانی در : ۴۹۷ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 44
هر لحظه سرباز ضعیف تر و ناتوان تر می شد. گایوس عصا به دست نشسته بود و به سرباز محکوم به اعدام نگاه می کرد. سرم را با تاسف تکان دادم و رو به سرباز گفتم: - اگه منتظر یه معجزه هستی، بدون هیچ چیز و هیچکس جز خودت نمی تونه برات معجزه باشه. خودت رو از این بدبختی و شکنجه نجات بده! به چشمانم خیره شد، ک...
بروزرسانی در : ۴۹۶ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 45
همه ی سرها به سمت سرباز جوان و زخمی برگشت. زنانی که درحال کار کردن بودند، با شنیدن این حرف یا خشک شدند یا لیوان های بزرگ ابجو از دست آنها رها شد و روی زمین ولو شدند. همهمهای در میخانه پیچید. صدای لیوانهایی که از دست مردم افتاده بود با فریادهای هولزده در هم آمیخت. پیرمردی با ریش سفید لرزانش از...
بروزرسانی در : ۴۹۰ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 46
نفس عصبانی کشید و رنگ سیاه چشمانش از عصبانیت سرخ و سرخ تر می شدند انگار که دو گلوله ی آتش بودند. پشتش را به گارونا کرد و با قدم های محکم و در حالیکه شانه هایش قدرتمند با هر قدم تاب می خوردند جلو رفت و با عصبانیت به چهره ی خودش توی آینه نگریست. جفت دستانش را محکم به دو طرف میز سنگی مرمر کوبید و با...
بروزرسانی در : ۴۸۹ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 47
سرم را به زیر انداختم و با نفس عمیقی که کشیدم گفتم: -وقتشه! *** با مشعل هایی به دست درحالیکه در مسیر مرکز شهر به راه افتاده بودیم، به نقشه ی توی دستم خیره مانده بودم. ایزاکین پا به پای من حرکت می کرد و در همان حینی که مشعل را بالا گرفته بود و نور او روی شانه و سینه هایش پهن بود، با سری بالا...
بروزرسانی در : ۴۸۲ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 48
حالا وقت این نبود که ماسکش را از چهره بردارد؛ هنوز هم خائن های زیادی میان ما بود. ایزاکین نگاهی به دستم انداخت که میان انگشتانش پناه گرفته بود. برای لحظهای دنیا از حرکت ایستاد؛ در آن میدان سوخته و خاکسترگرفته، در میان گریهها و فریادهای مردمی که چیزی جز درد نداشتند، فقط صدای تپشهای قلب ما بود ...
بروزرسانی در : ۴۶۹ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 49
پیرمردی که غم از دست دادن دخترش بر قلبش سنگینی می کرد آهش از سینه برخواست و درحالکیه عصای بلندی از درخت کهنه و قدیمی و کج و کوله ی خاکستری رنگی به دست داشت گفت: -زمانی که لرد تاریکی روی تخت نشسته بود، اوضاع و احوال ما مردم خیلی بهتر از الان بود. می تونستیم شب ها با خیال راحت دورهم جمع بشیم و از ...
بروزرسانی در : ۴۶۸ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 50
با شنیدن لقبی که نثارم می کرد لبخند ریزی روی لبم نشست. اما من تا الان لب به آبجو و الکل نزده بودم. نوجوان دردسر سازی نبودم و همیشه یا مشغول نوشتن، یا مثل یک خدمتکار نمونه خانه را تمیز می کردم. اما اشلی چرا، اشلی با آن سن کم بخاطر آسان گیری ها و غرور بیش از حد و حالم بهم زنش همه چیز را تجربه کرده...
بروزرسانی در : ۴۶۲ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 51
به دنبالش از میخانه بیرون پریدم و هو هو و باد سرد شنلم را در هوا تکان داد. فکر کنم برف سنگین دیگری در راه بود...با این که به بهار نزدیک می شدیم اما همچنان سرمای هولناک دست بردار این دهکده ی ماتم زده نبود. با قدم های بلند در حالیکه باد زوزه می کشید خودم را به ایزاکین رساندم و شانه به شانه ی یکد...
بروزرسانی در : ۴۶۱ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 52
صدای ایزاکین از پشت سرم بلند شد: -برای امشب حاضری؟ روی پاشنه ی پا چرخیدم و درحالیکه جفت دستانم را در هم قفل کرده بودم گفتم: -می بینی که حاضرم. به سر تا پایم نگاهی انداخت و گفت: -این لباس هایی نیست که تمام دختران این سرزمین می پوشن! یک تای ابرویم را بالا دادم و گفتم: -و من هم قرار نیست م...
بروزرسانی در : ۴۵۵ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 53
زین شانه ای بالا انداخت و چیزی نگفت. ایزاکین اما توی دلش غوغا بر پا شده بود. دلش شور می زد و احساس می کرد اتفاق بدی برای لارا افتاده است. نمی توانست کلاخودش را بالا بدهد تا درست و حسابی نفس بکشد. دستش را بالا آورد روی قلبش نهاد و درحالیکه نفس نفس می زد گفت: -زین...باید بریم دنبال لارا. -نمی شه...
بروزرسانی در : ۴۵۴ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 54
و لکس تازه فهمید که جریان از چه قرار است. همگی با عجله به سمت انباری که چندان از آن ها فاصله نداشت دویدند. ایزاکین جوری قدرت در پاهایش دمیده بود که هرچقدر زین و لکس سعی می کردند با دویدن به او برسند نتوانستند و درآخر تبدیل به کلاغ شدند و همراه او بر فراز آسمان ها به پرواز همراهی اش کردند. از می...
بروزرسانی در : ۴۴۷ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 55
فصل سیزدهم هنگامی که نامه به دستان ایزاکین رسید، در بالکن اتاق لارا نشسته بود و در تاریکی و سکوت شب به اویی که در خواب فرو رفته بود می نگریست. با خود فکر کرد که آن دخترک دردساز، زیباترین دختری هست که در تمام عمر طولانیاش به چشم دیده. آن مژگان های بلند و قهوه ای تیره، آن موهای مواج شکلاتی رنگ و ...
بروزرسانی در : ۴۴۱ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 56
هر دو در حالیکه جفت دستانشان را از پشت درهم گره زده بودند در بالکن بزرگ قصر ایستاده و به آسمانی که بعد از گذر از باد و طوفان و آخرین روزهای زمستان، حالا صاف و کهکشانی شده بود نگاه می کردند. زین وقتی سکوت ایزاکین را دید پی به این برد که او، در خیالی عمیق غرق است. پس با سکوت طولانی که در پیش گرفت ...
بروزرسانی در : ۴۳۴ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 57
همه ی ما به سه گروه تقسیم شده بودیم. من و ایوا، و زین و ایزاکین در حال گشتن به دنبال خون سیاه بودیم و لکس و نیک در حال گرفتن خون اشلی بودند. همان طور که مسیر برگشت را طی می کردیم از ایوا پرسیدم: -ایزاکین خیلی عاشق مدوسا بود، نه؟ ایوا لحظه ای مکث کرد و سپس با کمی تامل جواب داد: -ایزاکین فقط تو...
بروزرسانی در : ۴۳۳ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 58
خودش را خیلی بالا و پر قدرت حساب می کرد. فکر می کرد با کشت و کشتار می تواند دهن این مردم مظلوم را ببندد. زایا چشمانش بی آن که پلک بزند روی زایا زوم بود. می خواست علائم او را زیر نظر بگیرد. اما در ریلکس ترین حالت ممکن دمنوش را می خورد و با وزیرش صحبت می کرد. کمی به شک و تردید افتاد. چطور ممکن بود ...
بروزرسانی در : ۴۲۷ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 59
نیشخندی روی لبم نشست. گایوس کلافه پفی کشید و از جا برخواست همان طور که عصا زنان جلو می رفت با صدای فرسوده اش گفت: -باید دهن این دختر رو ببندم. با ابروهایی بالا رفته پرسیدم: -چی کار می خوای کنی؟ عصایش را تکان داد و توی هوا پارچه ای قرمز رنگ نمایان شد و همان طور که عصا را تاب می داد آن را با ...
بروزرسانی در : ۴۲۰ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 60
هر روز به هدف هایمان نزدیک تر می شدیم و احساس قدرتمان بیش تر می شد. رو به زین کردم و با جدیت گفتم: -زین، قبل از این که لرد برسه اشلی رو از این دنیا بیرون بندازین. نباید بفهمه منبع خون من هستم و با نگه داشتن بی فایده ی اون پی به همه چی می بره. زین سرش را تکان داد و گفت: -قبل از طلوع افتاب اشلی...
بروزرسانی در : ۴۱۸ روز پیش
