لرد تاریکی به قلم حدیث افشارمهر
پارت پنجاه و چهارم :
و لکس تازه فهمید که جریان از چه قرار است. همگی با عجله به سمت انباری که چندان از آن ها فاصله نداشت دویدند. ایزاکین جوری قدرت در پاهایش دمیده بود که هرچقدر زین و لکس سعی می کردند با دویدن به او برسند نتوانستند و درآخر تبدیل به کلاغ شدند و همراه او بر فراز آسمان ها به پرواز همراهی اش کردند. از میان ابرها با سرعت پرواز می کردند و به انبار کاهی که نزدیکشان بود چشم دوختند. زین و لکس با نگاهی
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
رموسا
1واقعا خسته نباشید میگم.عالی بود و هرچقدر پیش میره جذاب ار میشه ولی چطوری صبررررر کنم تا پارت بعدی😭😂
۱ سال پیشمیترا
2چرا اینقدر این رمان خوبه آخه هرچقدرم می ره جلوتر بهتر میشه واقعا ممنونم خانم نویسنده همه رماناتو دارم یکی یکی میخونم
۱ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
ماااااچ به تو 🤍🫶🏻
۱ سال پیشمهدیس
3شیشه عمر من وایییییی😭😂 عالی بود حدیث جون
۱ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
🥹💘
۱ سال پیشستایش
1جالب و متفاوت خسته نباشید نویسنده عزیز 🌹❤️ قلم نویسنده خسته کننده و تکراری نیس روان و زیباس فقط اگه بشه صحنه های احساسی بیشتری داخل رمان جا بدین هیجان انگیز تر میشه😍😍😍🥺🥺🥺
۱ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
باورت میشه اینکارو کردم و یه سریا گفتن زود بود؟ 😂نمیدونم به کدوم ساز برقصم
۱ سال پیشریحانه
1نهههه حالا من چیکار کنم تا سه روز دیگه😭😭😭
۱ سال پیشمرضیه
1مثل همیشه پرفکت و عالی نوشتی واقعا کنجکاوم پارت بعد چی میشه
۱ سال پیشویدا
1واقعا فوق العاده است 🥰💗💝
۱ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
فوق العاده قلب توعه
۱ سال پیشغزل
9حس میکنم دختری که زین دوست داره جاسوسه
۱ سال پیشزهرا
1واییی ذوق چقدر این دوتا به هم میان
۱ سال پیشساناز
1💜🤎🩵🩶🤍🧡💚💛💙❤️
۱ سال پیشنیلوفر آبی
1خیلی خیلی قشنگ بود مرسی خسته نباشید عالی بود ممنون از زحماتتون
۱ سال پیشصبا
3عالیییی🌱🦋✨
۱ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
مااااچ
۱ سال پیشسهیل۲۸
2کاش ما هم از این کاغذا داشتیم 😁😁
۱ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
عوضش کبوتر نامه رسان داریم
۱ سال پیشفاطی
3پارت خیلی عالی بود..ممنون
۱ سال پیشیکی
6قشنگ بود ✨
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ستایش
1اتفاقا خیلی به موقع شروع شد بازم ممنون از شما بابت وقتی که میذارین 🌹👏❤️