لرد تاریکی به قلم حدیث افشارمهر
پارت پنجاه و سوم :
زین شانه ای بالا انداخت و چیزی نگفت. ایزاکین اما توی دلش غوغا بر پا شده بود. دلش شور می زد و احساس می کرد اتفاق بدی برای لارا افتاده است. نمی توانست کلاخودش را بالا بدهد تا درست و حسابی نفس بکشد. دستش را بالا آورد روی قلبش نهاد و درحالیکه نفس نفس می زد گفت:
-زین...باید بریم دنبال لارا.
-نمی شه لرد، ما اون رو طعمه قرار دادیم. باید نقشه مو به مو اتفاق بیوفته.
ایزاکین سرش را به چپ و راس
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نفیسا
1نیک باید حواسش جمع می بود.خوب کاری کرد و فکر کنم کار همون دختره هست که با نیک بوده.اون حواس نیک رو پرت کرده تا بتونه لارا رو بدزدن.اون دختره اصلا اون چیزی که گفته نیست.مطمئنم.و نیک رودست خورده.بنظرم من البته اینه تا ببینیم چی میشه.مرسی ازت حدیث عزیزم.دوستدارت نفیسا😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘
۱ سال پیشالی
6ایزاکین عاشق شدی رفتتت
۱ سال پیشElina
8چرا دیر پارت گذاری میشه؟
۱ سال پیشتمنا
5ترس از دست دادن واقعا خانمان سوزه ...
۱ سال پیشتمنا
3حالا نیک این وسط نره طرف مدوسا؟؟یه جاسوس فقط این وسط کمه امیدوارم از دل نیک در ببارن
۱ سال پیشزهرا
3به به چقدر خوب نگران میشه ولی باید به نیک هم کار میسپرد
۱ سال پیشآمنه
5رفتن ایزاکین بدترین کار هست و اینکه نیک رو حساب نکرد هم بد بود آخه اون باید بین خودشون صلح داشته باشند تا بتوانند مردم رو جمع کنند پارت عالی
۱ سال پیشنیلوفر آبی
3عالی بود ممنون خسته نباشید
۱ سال پیشساناز
2💜🩶💚❤️🧡💙🩵🤎🤍💛
۱ سال پیشAr
3واقعا رمان عالییی😍
۱ سال پیشالی
4نمیشه یه پارت دیگه داشته باشیم؟
۱ سال پیشسلنا
4طوری که نگرانش شددد😭😂
۱ سال پیشاکرم بانو
8اینطورکه فهمیدم اونی ک لارا رو دزدیده باید اشناباشه
۱ سال پیشفاطی
3حس کسی رو دارم که در برف سنگین گیر کرده است تنهای تنها..کسی برای نجات من می آید...باید قوی باشم با قلبم با لرد ارتباط میگیرم...
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

طوفان
0نکنه نیک بر علیه اونا بشهههههه😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨😨⚔️⚔️⚔️⚔️⚔️⚔️⚔️⚔️⚔️⚔️⚔️⚔️⚔️⚔️⚔️⚔️⚔️😨⚔️😨⚔️😨⚔️😨⚔️😨⚔️😨⚔️