لرد تاریکی به قلم حدیث افشارمهر
پارت پنجاه و ششم :
هر دو در حالیکه جفت دستانشان را از پشت درهم گره زده بودند در بالکن بزرگ قصر ایستاده و به آسمانی که بعد از گذر از باد و طوفان و آخرین روزهای زمستان، حالا صاف و کهکشانی شده بود نگاه می کردند. زین وقتی سکوت ایزاکین را دید پی به این برد که او، در خیالی عمیق غرق است. پس با سکوت طولانی که در پیش گرفت گذاشت تا فکر هایش را جمع و جور کند. پس از گذشت چند دقیقه پرسید:
-چی ذهنت رو درگیر کرده ایزاک؟
مطالعهی این پارت حدودا ۱۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
الناز
2اوه شت! حدیث به نظرت تو صدامو شنیدی یا لرد که اشلی رو آورد؟؟؟ کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم😂😂😂😂😂
۶ ماه پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
🤣🤣🤣🤣🤣🤣
۶ ماه پیشSky
0از نیک هم خبری نیست و این ممکنه خطرناک باشه
۸ ماه پیشSky
2شاید توی اون گوی توی دست مجسمه زن باشه🧐
۸ ماه پیشالی
1به به نابودی مدوسا تو راههه یوهاهاا
۱ سال پیشAyda
7فکر میکنم نباید ساده از اون مقبره رد میشدن
۱ سال پیشاکرم بانو
6فقط اونجاکه لارا پرید رو سرو کله ی ایزاکین😂😂😂😂
۱ سال پیشسوما
5بازهم گل کاشتی بانوی قصه هاااا🎀👸
۱ سال پیشفاطی
5مقبره ای که کسی نگشته شاید یه نشونه باشه..رد یا چیزی که به اون برسن
۱ سال پیشنیلوفر آبی
2عالی بود ممنون خسته نباشید
۱ سال پیشساناز
2💛🤎🤍🧡💜💚🩶❤️🩵💙
۱ سال پیشنفیسا
2عالی بود حدیث عزیزم.💙💙💙😘😘 چرا اشلی مقصر هست.میتونست مهربون تر باشه.حتی اگر مادرش بد بود اون میتونست خوب باشه.خیلی هم مقصره.ایزاکین خوب کاری کرد👏👏👏👏👏
۱ سال پیشثریا
4وایی اونجا که پرید روی سر و کول لرد خیلی خوب بود 😂😂😉
۱ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
😂😂
۱ سال پیشثریا
2خسته نباشی گلم عالی بود ممنون 💕🦋🥰
۱ سال پیشثریا
3داخل اون گوی که در دست مجسمه زن بود خون سیاه قرار داره🤔 لارای مهربونم حاضر نشد اشلی بمیره و واقعا اشلی گناهی نداره کارای مادر اشلی باعث شده بود که اون این رفتارا رو باهاش داشته باشه 🤧😪
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

طوفان
0به به جذبه رو ببین یه انسان یه لرد رو میزنه و واسه کلاغ ها و محافظاش خط و نشون میکشه بابا ایول جذبه (تک تک پراتون رو میکنم) بهت افتخار میکنم دخترم مامان جان لارام 😭🤧👏👏🌑🤍🌑🤍🥺🤍🥺