پارت پنجاه و ششم :

هر دو در حالیکه جفت دستانشان را از پشت درهم گره زده بودند در بالکن بزرگ قصر ایستاده و به آسمانی که بعد از گذر از باد و طوفان و آخرین روزهای زمستان، حالا صاف و کهکشانی شده بود نگاه می کردند. زین وقتی سکوت ایزاکین را دید پی به این برد که او، در خیالی عمیق غرق است. پس با سکوت طولانی که در پیش گرفت گذاشت تا فکر هایش را جمع و جور کند. پس از گذشت چند دقیقه پرسید:
-چی ذهنت رو درگیر کرده ایزاک؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • طوفان

    0

    به به جذبه رو ببین یه انسان یه لرد رو میزنه و واسه کلاغ ها و محافظاش خط و نشون میکشه بابا ایول جذبه (تک تک پراتون رو میکنم) بهت افتخار میکنم دخترم مامان جان لارام 😭🤧👏👏🌑🤍🌑🤍🥺🤍🥺

    ۴ ماه پیش
  • الناز

    2

    اوه شت! حدیث به نظرت تو صدامو شنیدی یا لرد که اشلی رو آورد؟؟؟ کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم😂😂😂😂😂

    ۶ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣🤣🤣🤣

    ۶ ماه پیش
  • Sky

    0

    از نیک هم خبری نیست و این ممکنه خطرناک باشه

    ۸ ماه پیش
  • Sky

    2

    شاید توی اون گوی توی دست مجسمه زن باشه🧐

    ۸ ماه پیش
  • الی

    1

    به به نابودی مدوسا تو راههه یوهاهاا

    ۱ سال پیش
  • Ayda

    7

    فکر میکنم نباید ساده از اون مقبره رد میشدن

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    6

    فقط اونجاکه لارا پرید رو سرو کله ی ایزاکین😂😂😂😂

    ۱ سال پیش
  • سوما

    5

    بازهم گل کاشتی بانوی قصه هاااا🎀👸

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    5

    مقبره ای که کسی نگشته شاید یه نشونه باشه..رد یا چیزی که به اون برسن

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    2

    عالی بود ممنون خسته نباشید

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    2

    💛🤎🤍🧡💜💚🩶❤️🩵💙

    ۱ سال پیش
  • نفیسا

    2

    عالی بود حدیث عزیزم.💙💙💙😘😘 چرا اشلی مقصر هست.میتونست مهربون تر باشه.حتی اگر مادرش بد بود اون میتونست خوب باشه.خیلی هم مقصره.ایزاکین خوب کاری کرد👏👏👏👏👏

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    4

    وایی اونجا که پرید روی سر و کول لرد خیلی خوب بود 😂😂😉

    ۱ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    😂😂

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    2

    خسته نباشی گلم عالی بود ممنون 💕🦋🥰

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    3

    داخل اون گوی که در دست مجسمه زن بود خون سیاه قرار داره🤔 لارای مهربونم حاضر نشد اشلی بمیره و واقعا اشلی گناهی نداره کارای مادر اشلی باعث شده بود که اون این رفتارا رو باهاش داشته باشه 🤧😪

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️