لیست کلیه پارتهای رمان لرد تاریکی : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 85
-
رمان لرد تاریکی - پارت 21
روی زمین سر خوردند و افتادند نفس زنان جلو رفتم و داد زدم: -چه اتفاقی افتاده؟ لکس که روی زمین پهن شده بود شنلش را کنار کشید و با دیدن جسم نحیف و مچاله ای شوکه نالیدم: -اون گایوسه؟ خدای من! نیک سریع روی چهار زانو کنار گایوس نشست و گفت: -گایوس صدای من رو می شنوی؟ با عجله به سمت پایین دویدم ...
بروزرسانی در : ۵۹۴ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 22
آسمان امشب تمیز تر و واضح تر از هر شب بود. برف ها هر دقیقه کم و کمتر می شدند و ساعت روی دیوار نیمه شب را با آوازی ناقوس مانند به گوش رساند. صدا مانند نوایی لالایی مانند در راهروهای خلوت و تاریک قصر پیچید. دامنم آهسته روی زمین سرد و لیز رقصان می چرخید. هیچ نوری جز آسمان روشن برفی راهروها را روشن...
بروزرسانی در : ۵۸۷ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 23
صدای پوزخندش تنها یک چیز را به من یادآوری کرد آن هم این بود که او یک لرد دراگون زاده است. به سمتم چرخید از بالا به پایین نگاهم کرد، انگشتانش را روی فکم کشید و گفت: -می دونم که قلبت در عشق باکره است. دختر جوان و زیبایی مثل تو چطور هنوز عاشق نشده؟ لب هایم را با حرص فشردم سرم را چرخاندم و به دیوا...
بروزرسانی در : ۵۸۱ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 24
نگاهم را بدون این که پلک بزنم چرخاندم و به ستاره های چشمک زن آسمان نگاه کردم. صدایش من را از شوک بیرون کشاند: -من تا مدت ها نمی دونستم، نمی فهمیدم که چرا پدر و مادرم فوت کردن. می دونستم یه دسیسه ای اتفاق افتاده بود اما هیچ وقت فکر نمی کردم دختر مظلوم طبقه ی زیرین قصر یک شاه و ملکه رو از طبقات با...
بروزرسانی در : ۵۸۰ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 25
این اولین باری بود که با تمام وجود اسم اصلیش را به زبان آوردم. با عصبانیت دندان قروچه ای کرد و گفت: -من هیچ وقت اون قدر بد نبودم. -اون بدجور ذهنت رو شستشو داد ایزاکین، توی مغز و استخونت نفوذ کرد. جنس آن زن را به خوبی می شناختم، من را بدجور یاد زن عمو بِکی می انداخت. عموی من هیچ وقت آن قدر ...
بروزرسانی در : ۵۷۳ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 26
سخت مشغول صحبت کردن بودند که صدای لرد توجهم را جلب کرد: -لارا، فکر های توی سرشه که من رو امیدوار کرده. صدای پر از پوزخند ایوا بلند شد: -لارا؟ همچین چیزی فکر نمی کنم. لرد پایش را روی زمین کوبید و قاطع گفت: -چیزی که ما سال ها بهش فکر کردیم توی ذهن اون داره چرخ می خوره، دختر باهوشیه. -اون ی...
بروزرسانی در : ۵۶۷ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 27
به جنازه ی هیولای جنگل نگاه کردم. هر لحظه بیش تر در حال خشک شدن بود و انگار به جای خون، هوا در بدنشان جاری بود. -اسم این وحشی ها، گوگوهاست. توی جنگل استتار می کنن و درست وقتی که فکر می کنی هیچی جز طبیعت این جا نیست، از پشت بهت می چسبن و خونت رو از گلو می مکن. البته اگه اون قدری خوش شانس باشی که...
بروزرسانی در : ۵۶۶ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 28
سرش را جلو آورد. چشمان بنفشرنگش برق میزد و نفسهای گرمش صورتم را میسوزاند. – دیدمت که چقدر ترسیدی و از کالسکه پایین پریدی. نگران من شده بودی، انسان کوچولو؟ چشمهایم را با حرص چرخاندم و مستقیم در نگاهش خیره شدم. – آره، نگران شده بودم. پوزخند غلیظ و پیروزمندانهای روی لبهایش نشست. ا...
بروزرسانی در : ۵۶۰ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 29
سکوتی سنگین میانمان حکمفرما شد. تنها صدای گامهای محکم لُرد روی سنگفرشهای سرد دالان طنین میانداخت. گایوس آرامتر از قبل قدم برمیداشت، اما اضطراب در چهرهاش موج میزد. من هم حال بهتری نداشتم؛ انگار تودهای از یخ درون سینهام جا خوش کرده بود. مدوسا دشمنی نبود که بتوان بهسادگی از کنار نامش گذشت...
بروزرسانی در : ۵۵۹ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 30
لرد سرش را به چپ و راست تکان داد و با لحنی سنگین گفت: – من هیچ قدرتی درونم ندارم، گایوس. متأسفم! اما در این یک مورد نمیتوانم کمکت کنم. مدوسا سالها پیش با افرادش تمام نیروی من رو دزدید و از بین برد. چهرهی گایوس در هم پیچید. اشک در چشمانش حلقه زد و با درماندگی به دست و پای لرد افتاد: – پادشاه...
بروزرسانی در : ۵۵۳ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 31
زایا دیگر فقط یک گربه نبود. او حالا چیزی فراتر از آن شده بود... یک تغییرشکلدهندهی کامل که در قالب یک انسان واقعی و جنگجو، در مقابلم ایستاده بود. اگر این خواب، رویایی ژرف و بیپایان بود، من با کمال میل برای ابدیت در آن میماندم. موجودات این جهان بهگونهای دیگر بودند شگفتانگیز و بیهمتا. گایوس...
بروزرسانی در : ۵۵۲ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 32
با این حال، هیچ چارهای جز موافقت نداشتم. من از قوانین این سرزمین بیخبر بودم، نمیدانستم چه چیزی خطاست و چه عملی قهرمانانه محسوب میشود. پس ناچار، همچون رهگذری کور در تاریکی، گام برمیداشتم. تنها سلاحم امیدواری بود چون که امیدواری، احساسی که همیشه من را در هر شرایط سختی نجات داد و به این حس کامل...
بروزرسانی در : ۵۴۶ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 33
قلبم با صدای بلندی توی سینه می کوبید و استرس دستانم را به لرز انداخت. با نفسی که بند امده بود از ان ها جدا شدم، هنگامی که داشت رویش را بر میگرداند تا برود اخرین نگاه را بهمدیگر انداختیم بزور چشمانمان را از هم دزدیدیم اما نگرانی در چشمان او هم لانه کرده بود. زایا دستش را دور مچم پیچاند، دستش به...
بروزرسانی در : ۵۴۵ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 34
قلبم با شنیدن صدایش در سینه فرو ریخت و صورتم از ذوق، مثل گلی که تازه شکوفه داده، روشن شد. از میان شاخ و برگ درختان جلو آمد و با لحنی سرشار از تمسخر گفت: — ما رو اونقدری سادهلوح دیدی که فکر کردی به همین راحتی میتونی گولمون بزنی، شیطانصفت؟ پوزخندی روی لبهای زایای تقلبی نشست. باد موهایش را ...
بروزرسانی در : ۵۴۰ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 35
همه چیز مثل یک صحنه ی درام و تراژدی از یک رمان تخیلی بود. ایزاکین با خشم غرید: -باور نکن گایوس، زایا خیلی وقته که دیگه توی اون جسم زندگی نمی کنه. گایوس یک قدم جلوتر امد، دست لرزانش را بالا اورد و به چشمان زایا نگاه کرد و گفت: -من می دونم که اون زایای منه، وقتی که اولین بار اون رو توی ساحل دید...
بروزرسانی در : ۵۳۲ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 36
در زمانی که گروه دراگونیا در هم جمع شده بودند و سوگواری می کردند، فرسخ ها دورتر جایی که ابرهای تیره مهمان همیشگی آسمان های بالای قصر تاریکی بودند، شنل سنگین و سیاه رنگ زنی روی سنگفرش های تیره ی قصر کشیده می شد. هیچ صدایی جز قدم های سهمگین و مرگبار او به گوش نمی رسید. با غرور و پلیدی خیمه زده در چ...
بروزرسانی در : ۵۳۱ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 37
لرد مثل استاد باستان شناسی شروع به توضیح کرد: -خون سیاه اگه به دست یه فرد خطرناک بیوفته، اون رو تبدیل به یه ماشین کشتار می کنه تا همه ی دشمنان رو به راحتی از بین ببره. در اصل هر شرارت و تاریکی که یه هیولای کشنده می تونه داشته باشه رو، صاحب خون سیاه می تونه به دست بیاره. نفس ها در سینه حبس شد و...
بروزرسانی در : ۵۲۴ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 38
زایا تمام و کمال قبول کرد و گفت: – لرد، زندگی ما رو تو دوباره بخشیدی. حتی اگه توی این مسیر جونم رو هم از دست بدم، ارزشش رو خواهد داشت و این افتخار رو با جون و دل پذیرا میشم. دستم را از بازویش جدا کردم و چشمانم را آهسته باز کردم. نگاهش مشکوک و اخمهایش در هم بود. – واقعاً باید یه فکری به حال...
بروزرسانی در : ۵۱۷ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 39
با صدای شدید رعد و برقی که زده شد، پلکم پرید و تکانی خوردم. گیج و خواب الود به اطراف نگاه کردم. غار غرق در تاریکی و مه شده بود. کف دستم را به زمین چسباندم و با چند پلک زدن چشمم به تاریکی عادت کرد. نگاهم را چرخاندم و به گوشه ی غار که شخصی نشسته بود چشم دوختم. لرد با جدیت و چهار زانو بی انکه پلک بز...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 40
روی زمین زانو زده بود، سایه اش روی صورتم افتاد. سرش خم و دستش همچنان به سمتم دراز بود. دستم را با تردید توی دستش نهادم. کمکم کرد بلند شوم و شانه هایم را تکاند و گفت: -یه خانم قوی، هیچوقت سقوط نمی کنه! گرمایی شفابخش در قلبم پیچید. نفسم را از سینه بیرون دادم. به من اعتماد به نفس و قدرت می داد! سر...
بروزرسانی در : ۵۱۰ روز پیش
