لیست کلیه پارتهای رمان لرد تاریکی : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 85
-
رمان لرد تاریکی - پارت 61
ایزاکین کمی به ماری نزدیک شد. دستهاش پشت کمرش گره خورده بود و نگاهش نافذ و سنگین، درست مثل یه شکارچی که از دیدن طعمهی زیرک و کمیابش لذت میبره. لبخند سرد و حسابشدهای زد و گفت: -خوش اومدی، ماری. چند قدم چرخید و ادامه داد: شکار خوبی بودی... واقعاً خاص. ماری سرش را بالا گرفت و به او خیره شد،...
بروزرسانی در : ۴۰۶ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 62
پس با نهایت خونسردی گفتم: -اشتباه فکر میکنی! من فقط علاقه ای به زل زدن و خیره شدن به چشمای عجیب و غریب ندارم. ایزاکین نگاهش را بین دو چشمانم به گردش در اورد و با صدای ارام و بمی گفت: -چشمات رو ازم ندزد، وقتی چشمات رو می دزدی، انگار یه دنیا رو ازم میگیری! در قلب لارا، پروانه های رنگارنگ به پرو...
بروزرسانی در : ۳۹۸ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 63
و دعای هردوی آنها بدرقه ی ستاره ی دنباله داری شد که حامل ارزوهای یک سرزمین بزرگ و جادویی بود. آن ها عاشق هم بودند اما نمی خواستند به همین راحتی ها به یکدیگر اعتراف کنند. لارا اولین بار بود که قلبش را می باخت و ایزاکین، می ترسید که برای بار دوم اشتباه کند. می خواست با مخفی کردن علاقه ای که به لارا...
بروزرسانی در : ۳۹۸ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 64
صدای بلند قلب لارا در گوشش می تپید و کرش کرده بود. همان طور که می دوید خاک های پشت سرش بلند می شدند و تصویری وهم الود ایجاد شده بود. یک لحظه سرش را برگرداند تا ایزاکین را صدا بزند اما یکهو وقتی چرخید، با تاریکی مطلق پشت سرش مواجه شد. قلبش در سینه فرو ریخت و رنگ از رویش پرید و پاهایش از حرکت ایستا...
بروزرسانی در : ۳۹۲ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 65
صدای شیون و غارغار کلاغ ها به گوشم می رسید و چنگال های شوم اضطراب به دلم چنگ انداخت. همان طور که کالاسکه جلو می رفت دست ایوا را سفت چسبیدم و گفتم: -ایوا فکر کنم اتفاق بدی افتاده! احساس می کنم بلای بدی به سر ایزاکین اومده. ایوا دستم را فشرد و گفت: -نگران نباش اونا هیچ کاری نمی تونن کنن. برخ...
بروزرسانی در : ۳۹۱ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 66
ساعت کند می گذشت و قلب من در سینه یخ بسته بود. از زیر زمین مخفی بیرون آمده بودیم و ماری و پدرش برای شام غذا می پختند. اما میل و اشتهایم برای غذا خوردن عملا کور شده بود. لبه ی پنجره نشسته بودم و در انتظار ایزاکین به دور دست ها خیره بودم. نور شمع ها با باد ضعیفی که از درزهای پنجره داخل می آمد می ...
بروزرسانی در : ۳۸۴ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 67
ساعت کند می گذشت و قلب من در سینه یخ بسته بود. از زیر زمین مخفی بیرون آمده بودیم و ماری و پدرش برای شام غذا می پختند. اما میل و اشتهایم برای غذا خوردن عملا کور شده بود. لبه ی پنجره نشسته بودم و در انتظار ایزاکین به دور دست ها خیره بودم. نور شمع ها با باد ضعیفی که از درزهای پنجره داخل می آمد می لر...
بروزرسانی در : ۳۷۸ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 68
طولی نکشید که زین، لکس نیک و گایوس هم برگشتند. گروه در سلامت کامل به سر می رفت و این بهترین شانس و خوشحالی ما بود. صبح روز بعد، شروع تازه ای برای همه ی مردم سرزمین بود. پدر ماری تمام طرفداران و وفادارن لرد تاریکی را می شناخت و این موضوع برای پیشرفت ما خیلی حیاتی و مهم بود. در کلبه با کمک یکدیگ...
بروزرسانی در : ۳۷۷ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 69
مدوسا آنقدری بد بود که دیر یا زود چشم مردم باز شد و همگی قدر ایزاکین را دانستند. ایزاکین صدایش را صاف کرد و گفت: -امروز دور هم جمع شدیم، تا به پیروانم خبر برگشتنم رو بدم. هنوز حرفش تمام نشد که همگی جلوی او زانو زدند و به حدی خم شدند که پیشانیهایشان به گل چسبیده شد. ادای احترام و وفاداری گروه ب...
بروزرسانی در : ۳۷۱ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 70
سایهی شوم و تاریکی روی این سرزمین افتاده بود و نور و روشنایی آن را گرفته بود. ایزاکین از جا برخواست، شمشیرش را سرافراز رو به آسمان ها بالا گرفت و با صدای قاطع و رسا گفت: -ولی حالا من برگشتم، تا این سایهی شومی که مردم سرزمینم رو به فلاکت انداخته از بین ببرم و خوشبختی و روشنایی رو برگردونم. و...
بروزرسانی در : ۳۶۳ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 71
احساس ضعف عمیقی کل وجودم را در بر گرفت. باز هم در زندگیام به نقطه ای رسیدم که احساس کردم هیچکس واقعا و در حدی که لایقم باشد، دوستم ندارد. نفسم را از سینه بیرون دادم و در میان نور شمع ها و مشعل ها، در حالیکه باد می وزید و صورت داغ کردهام را خنکی میبخشید، جنگال را توی گوشت فرو کردم و آن را تو...
بروزرسانی در : ۳۵۷ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 72
لارا در همان حین در جنگل ایستاده بود. با یک چشمی که بسته و چشم دیگری که باز بود و با دقت که به هدفش که یک صفحه ی چوبی بود نگاه می کرد. وقتی دست او از زیر گردن و بازویش رد کرد و تیرکمان را به دست گرفت، نفس های لارا به شماره افتاد. درحالیکه دستش را تنظیم میکرد کنار گوشش زمزمه کرد: -باید هدفت رو د...
بروزرسانی در : ۳۵۶ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 73
نفس هایش به شماره افتاد و زمزمه کرد: -اما من نگرانتم...شیشه ی عمر من. سرم را به چپ و راست تکان دادم و درحالیکه با چشمانم سحرش می کردم بم زمزمه کردم: -لازم نیست نگرانم باشی، تو بهم تیراندازی یاد دادی. پلک محکمی زد یک قدم عقب رفت و پشتش را به من کرد. دستی روی صورتش کشید و پس از چند ثانیه مک...
بروزرسانی در : ۳۴۸ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 74
ایزاکین آهسته سرش را چرخاند و به یاران وفادار مدوسا نگاهی انداخت و زمزمه کرد: -مدوسا آدمی نیست که مهره های اصلی بازیش رو به این راحتی از دست بده. به جنازه های روی زمین نگاهی انداخت و در فکر فرو رفت. سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: -دیگه نیازی بهشون نداشت، برای همین داره یکی یکی فداشون...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 75
با جدیت و صراحت زیاد این جمله را به زبان آورد. سرم را تکان دادم و همان طور که پوتین هایم را محکم می کردم به سمت جای خلوتی از جنگل به حرکت در آمدم. روی شانه ام تیر و کمان را انداخته بودم و سوت زنان دنبال جای مناسبی بودم که تا حد زیادی از جمعیت فاصله داشته باشم. وقتی به جای مورد نظر رسیدم، از یک ...
بروزرسانی در : ۳۴۱ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 76
با تعجب و شوک نگاهش کردم و زمزمه کردم: -ایزاکین؟؟ نفس زنان با حرص نگاهم کرد، خون توی چشمانش نشسته بود و توی صورتم غرید: -بهت گفتم قبل از غروب برگرد! -من...من حواسم به کل پرت شد... نگذاشت حرفم را تمام کنم و با تمام خشمش غرید: -چرا...چرا به حرفم گوش نمیدی؟ بهت گفتم زود برگرد تا بلایی سرت نیا...
بروزرسانی در : ۳۳۶ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 77
لبخندم را قورت دادم و زمزمه کردم: -نمیتونم به این زودی ببخشمت. -چقدر طول میکشه گل عمر من؟ پوزخندی روی لبم نشاندم و گفتم: -تا وقتی که گل های جنگل، شیشه ای بشن! منظورم تا زمستان بعدی بود. نفسش را آه مانند از سینه بیرون داد و زمزمه کرد: -همه ی انسانها همینقدر کینه ای هستن؟ هرکسی رو ناراحت میکر...
بروزرسانی در : ۳۳۵ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 78
سرش را بلند کرد، به سرتاپایم نگاهی انداخت و گفت: -تو نباید این طور بگردی! قلبم توی سینه تند تند می تپید و از خجالت زیاد سرخ شدم و زمزمه کردم: -تو اینجا چی کار می کنی؟ نگاهش را برگرداند، پشت به من کرد و پیراهن رویی اش را در آورد به سمتم گرفت و گفت: -بپوش وگرنه مریض می شی. دستم را جلو بردم پی...
بروزرسانی در : ۳۲۸ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 79
با تعجب و ابروهایی بالا رفته و شکایتی در صدایم گفتم: -تو تمام این مدت اینجا بودی؟ با جدیت به سرتاپایم نگاهی انداخت و گفت: -مواظب بودم که کسی نیاد. خواستم با غیض از کنارش رد شوم اما مچ دستم را اسیر انگشتان مردانه اش کرد و شانه به شانه اش از حرکت ایستادم. در گوشم آهسته زمزمه کرد: -شب وقتی ک...
بروزرسانی در : ۳۲۲ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 80
مشکوک نگاهی به او انداختم که با جدیت به سمت جلو و میان درختان و تاریکی حرکت کرد. شانه ای بالا انداختم و پشت سرش حرکت کردم. پنج دقیقه ی تمام قدم زدیم و همان طور که سر به زیر پیش می رفتم غرولندی کردم: -پس کی می رسیم؟ از حرکت ایستاد و با مکث کوتاهی زمزمه کرد: -رسیدیم. سرم را بالا آوردم جلوی دی...
بروزرسانی در : ۳۲۱ روز پیش
