پارت شصت و دوم :

_چجوری در و شکوند؟!
_به راحتی!
_مگه چیکار میکردین؟!
_هیچی!
_اگه نه چرا عصبانی شد؟!
_بی سوالیه؟!
با یه چشم غره نگاهمو از پیام گرفتم، هنوزم بی خود و بی جهت ازش عصبانی بودم. فکرکنم خودشم کمابیش با شخصیت مزخرفم آشنایی پیدا کرده بود چون دیگه چیزی نگفت و گذاشت به حال خودم باشم.
_چرا اینجوری شد؟! مگه مشکل اونا با من و پدرم نیست؟! چرا پیله کردن به تو و پیام؟!
ستاره داشت با Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Negar

    1

    آیا اینکه من فکر میکنم مشکل قلبی جذابه نشونه ی دیوانه بودنمه؟قطعا

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    فکرنکنم نشونه ی خوبی باشه😂

    ۶ ماه پیش
  • نیست نما

    0

    Wow ,خیلی دوست دارم پیام هم تو رمان های دیگه نقش داشته باشه.

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️