پارت شصت و یک :

بلافاصله بقیه هم از جاشون بلند شدن! طاهر و نگین اونقدر سریع عکس العمل نشون دادن که صندلی طاهر برعکس شد و افتاد رو زمین. النازم فوراً از آشپزخونه اومد بیرون و به من نزدیک شد و با فاصله ی کمی ایستاد.
این کارش تا حدودی دلگرم کننده بود تا وقتی که دوباره ضربه ی محکمی به در ورودی خورد، اونقدر محکم که از جام پریدم و قلبم توی سینه ام تکون خورد...
تو همین حین که نفس هممون حبس شده بود نگین خیلی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • یه نفر

    4

    نباید شیپ فرند امیرحسین و پیام این طوری خراب بشه 😭😭😭🥺

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️