پارت هفتاد و سوم :

_چیزی نمونده تا به طور کامل روانیم کنه!
_همیشه همینطوریه؟
_نه، فقط وقتایی که مجبور میشم به بقیه نشونش بدم. یه چیزی تو وجودش هست که حتی منم نمیتونم تغییرش بدم.
_مثلا؟!
سیاوش در جواب ستاره گفت:
_مثلا میلش برای اذیت بقیه! گاهی نمیشه توقعی داشت. اونا خیلی با ما فرق دارن...
سیاوش دستاشو برد تو هودی مارکش و همین لحظه یکی از دخترایی که وارد بیمارستان میشد با حالت خاصی نگاهش کر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دوست دختر پیام

    1

    با اینکه از آمین خوشم میاد و دوست دارم دوستشون بشه، ولی اگه بلایی سر پیام بیاره. خودم اون کوهو اتیش می زنم

    ۶ ماه پیش
  • میم

    2

    عجبا تو از فکر برگشتنشون داشتی سکته می کردی حالا باپای خودت میری پیششون🤔😮😱

    ۱ سال پیش
کپی شد!