خود دیگرم به قلم آرزو شریفی
پارت دوم :
پهلو به پهلو تکان خوردنش به خودم آمدم. با کمک نور موبایلم از داخل کمد دیوار قهوهای و کرم توی اتاق، یک پتو یک نفر را بیرون کشیدم و بالشتم را از روی تخت برداشتم.
به سالن برگشتم، پتو و بالشت را روی زمین انداختم.
وسایل روی میز جلوی مبل و جزیره آشپزخانه را توی سینک ظرفشویی قرار دادم و ته مانده برنج و مرغی که علی باز بهش ایراد گرفته بود را توی یخچال قرار دادم.
تمامی لامپها را خاموش کردم و روی زمین دراز کشیدم. هنزفری قرمزم را توی گوشم چپاندم و سراغ لیست آهنگهایم رفتم. هم مرگ از علیرضا آذر همیشه اولین انتخابم بود توی روزهایی که دوست داشتم از زندگیام حذفشان کنم.
- من پای بدیهای خودم میمانم، من پای بدیهای تو هم میمانم
تک تک حرفهای این آهنگ برای من معنای خاصی داشت.
- دست از شب و روز گریه بردار گلم، با پای خودم میروم اینبار گلم
به خودم پوزخند زدم. به پای خودم میروم اینبار گلم.
من که جایی برای رفتن نداشتم.
به سمت در اتاق خواب برگشتم و باز با خودم توی خیالاتم آمدن علی به سمتم را به تصویر کشیدم. اینکه میآید و نمیگذارد اینجا تنها بخوابم. اینکه میآید و وقتی من خودم را به خواب میزنم دستش را روی موهایم میکشد. حتی شاید به خودش زحمت بدهد و خم شده، پیشانیام را ببوسد. مگر عشق توی رمانها و فیلمها این شکلی نیست؟ مگر علی عاشقم نبود؟ چرا این معادله برای من جوابش همیشه اشتباه در میآید؟
از فکر کردن که خسته میشوم به سراغ چرخیدن توی اینستا میروم. حتی اکسپلور اینستا هم میفهمید من حالم بد است و هرچه متن و آهنگ بغض شکن است برایم ردیف میکند. اینستا میفهمد ولی علی نمیفهمد. با تک تک پستهایی که هم قافیه دل زخم خوردهام است همدردی میکنم. دوتایی از بهترینهایش را استوری میکنم و چندتایی هم برای روز مبادا سیو میکنم.
سری به واتساپ میزنم و ناامید از آنلاین بودن لیلا باز به اینستا برمیگردم. سه ساعت تمام توی اینستا میچرخم و گاهی هم سرکی به تنها بازیِ توی گوشیام میزنم. هر چند که آنجا هم زود به زود میمیرم و حیف میشوم.
در آخر بدون بستن برنامههایم صفحه گوشی را خاموش میکنم و در حین همخوانی با آهنگ سهراب پاکزاد سعی میکنم بخوابم
- نمیرم تا بیای، باید حرف بزنیم، بیا مشکلو حل کن، همه چیم رو هواست، بیا تکلیف این دل تنگو روشن کن
نمیدانم چند ساعت خوابیدهام ولی با صدای بستن در دستشویی از خواب بیدار میشوم. سرم را میچرخانم و نگاهی به ساعت دیواری پشت سرم میاندازم. ساعت هفت است و علی برای رفتن سرکار بیدار شده. تمایلی به اینکه برایش چایی دم کنم و میز صبحانه بچینم ندارم. مگر میز شام دیشبم به چشمش آمد که حالا دست و دلم به کاری برود. سرم را زیر پتو میبرم و خودم را به خواب میزنم. سریع لباس میپوشد و قید چایی خوردن را میزند. لیوان شیری با بیسکوئیت میخورد و من حس میکند که دارد زیر لب غر میزد ولی اهمیتی نمیدهم.
پر سر و صدا وسایلش را برمیدارد و از خانه بیرون میرود. با رفتنش خواب توی چشمهای من را هم با خود میبرد. گوشیام را از زیر بالشت بیرون میکشم. خاموش شده است. از جایم بلند میشوم و خودم را تا روی مبل به زور میکشم. تلفنم را به شارژ میزنم و منتظر روشن شدنش میشوم.
حوصله هیچ کاری را ندارم حتی بی هدف چرخیدن توی اینستا هم دیگر برایم قابل تحمل نیست. همانجا روی دسته مبل آرنجم را روی چشمانم میگذارم و روزهایی را مرور میکنم که زندگی کمی قشنگتر بود. مثلا روزی که...، ما روزهای خوبی داشتیم ولی چرا هرچقدر فکر کردم به یادشان نمیآوردم؟
به پهلو خوابیدم و به سراغ پیامکها و صفحه چتم با علی رفتم. هر کدام که میخواندم چه خوب بودند چه بد، اشکهایم بیشتر جاری میشدند. وقتی پیامهای خوبمان را میخواندم با خودم میگفتم " ما با هم خوشبختیم نباید واسه چیزای کوچیک الکی زندگی رو به جفتمون جهنم کنم" ولی خب همین چیزهای کوچیک داشت تمام جانم را میخورد. اینکه نمیتوانستم درک کنم که مگر میشود عاشق کسی باشی ولی موقع گریه و ناراحتیاش راحت تنهایش بگذاری و بخوابی، مثل خوره روحم را میبلعید.
همانجا در بدترین شرایط قرار داشتن سر و گردنم مغلوب خواب میشوم.
ساعت دو ظهر از خواب بیدار میشوم و خدا را بابت اینکه علی ظهرها به خانه نمیآید شکر میکنم.
با بی حوصلگی راهی حمام میشوم. لب وان مینشینم و دستم را زیر آبی که از دوش سرازیر است میگیرم. رفتار علی از ذهنم بیرون نمیرود. اینکه اصلاً چه شد که باز من تا این حد بهم ریختم. من فقط داشتم عادی حرف میزدم و سعی میکردم کمی خودم را برایش لوس کنم تا شاید روی زخمهای عمیق قلبم مرهمی بگذارد ولی علی با سکوتهایش، با بی حوصلگیهایش و با نگاههایی که شدیداً از آنها بیزار بودم، همه چیز را وخیم و بغرنج کرد.
دوش تلفنی را از جایش برمیدارم و روی سرم میگیرم.
حقیقت این بود که من یکماه و نیم اخیر را در جهنم درونی گذرانده بودم. جهنمی که از درون داغ و از بیرون سرد و بی روح بود.

لطفا صبر کنید...
ساناز
0تا اینجا که خوندم خوب بوده جذبش شدم 😊کاملا واضحه که علی دیگه عشقی بهش نداره