خود دیگرم به قلم آرزو شریفی
پارت بیست و ششم :
باید پیش از اینها از کنار التماسهایش بی توجه رد میشدم. با نفسی که به سختی بالا میآمد روی تخت دراز کشیدم و جعبه قرص را یکبار دیگر توی مشتم گرفتم.
صدای علی هنوز هم میآمد. هیچ وقت من را اینطور دیوانه ندیده بود
- سارا... تو رو خدا در رو باز کن حرف بزنیم... سارا جونم... خانومم... عزیزم
یکی از قرصهای توی جعبه را برداشتم و جعبه را توی شلوار اسلشی که تن کرده بودم گذاشتم. باید به یک زندگی
لطفا صبر کنید...
