دوست داشتی؟
رمان سایه نفرت اثر روح خبیث

رمان سایه نفرت

  • زبان فارسی
  • 89.2K 👁
  • 255 ❤️
  • 188 💬

خلاصه رمان عاشقانه سایه نفرت

آریا پسر قصمون ، توی زندگیش ظاهرا چیزی کم نداره، ثروت، جذابیت، دخترای رنگارنگ، خیلیها بهش غبطه میخورن، اما در باطن خیلی کمبود داره...! مریم دخترمون یه دختر ساده و مهربون اما شیطونه، با خونواده ای مذهبی که عشق و محبت بینشون موج میزنه، خیلی ثروتمند نیست، چهره ای معمولی داره اما توی خودش کمبودی احساس نمیکنه... این دختر و پسر با هم بیگانه اند، با هم از زمین تا آسمون فرق دارن اما...

قسمتی از متن رمان سایه نفرت

زیبا هینی گفتو شروع کرد به گریه کردن. مگه مردن هستی گریه داشت؟ مگه کم شدن یه دختر ازین خونه، زمینه رو برای عرض اندام اونا باز نمیکرد. پس چرا گریه میکرد؟ میدونستم ته دلش خوشحاله، اما چرا دورویی؟ همه شبیه همن، موجوداتی دورو، که هر لحظه رنگ عوض میکنن.
با بیخیالی سرمو به سمت تلویزیون برگردوندم: فردا میرم اصفهان جسدشو تحویل می گیرم.
گوشی به دست به اتاقم برگشتم. یه زنگ به وکیلم، امیر زدم و ماجرا رو براش گفتم و قرار شد برای شب بلیط هواپیما بگیره و یه هتل رزرو کنه. زیبا و پری اصرار داشتند با ماشین خودم برم یا باهام بیان ولی نتونستن راضیم کنن.
ساعت 9 آماده شدم با ماشینم دنبال امیر رفتم. دم در خونه ش منتظرم بود، از دور که منو دید، سری به نشونه سلام تکون داد. دوست خوبی برام بود. با هم تو دانشگاه آشنا شدیم. چهرش جذاب و با نمک بود. پسر شوخی بود و با حرفاش تو دل بقیه جا باز می کرد. در ماشین رو باز کرد و با خنده گفت: خوش تیپ ندیدی؟ جون من همینطوری به اون سه تا زیبای خفته نگاه می کنی؟
ماشینو روشن کردم و به طرف فرودگاه حرکت کردم : هه زیبای خفته! بهتره بگی خون آشام. تازه شر یکی شون کم شد.
امیر اخم با نمکی کرد : نگو دلت میاد بهشون بگی خون آشام! اگه نمیخوایشون من حاضرم قربونیشون بشم.
پوزخندی زدم: همشون ارزونی خودت. همین فردا بیا تحویلشون بگیر.
جدی پرسید: آریا تو واقعا بهشون علاقه ای نداری ؟ پس چرا نگهشون داشتی؟
نگاهمو به زمان سنج چراغ قرمز دوختم: علاقه چیه؟ مگه مغز خر خوردم به اینا علاقه داشته باشم؟ تو فکر کن اینا رو هم به خاطر تنوع نگه داشتم.
امیر نگاهشو به من دوخت: نگو برای تنوع بگو برای ...
شونه ای بالا انداختم: چه فرقی میکنه؟ خودشون اینجور میخوان.درضمن فعلا که باید برم سراغ جنازه هستی. هم زندشون مزاحمه هم مردشون.
با کنجکاوی پرسید: با کسی که هستی رو کشته چیکار میکنی؟
ماشینو به حرکت درآوردم: هیچی یه کم برای تفریح اذیتش می کنم و بعد رضایت میدم.
امیر با تشر گفت: آریا دیوونه ای؟ تو که میگی هستی برات مهم نیست. پس چرا میخوای بنده خداهارو اذیت کنی؟
سوالشو بدون جواب گذاشتم، یه اخم بهش کردم ، حساب کاردستش اومد و دیگه حرفی نزد. به فرودگاه که رسیدم، ماشینو تو پارکینگ پارک کردم و پیاده شدیم. چمدونم رو از صندوق عقب برداشتم و راه افتادم.
امیرکه کنارم میومد، با خنده گفت : چه خبره کل لباساتو برداشتی اوردی؟ میخوای شو لباس راه بندازی یا یه دختر اصفهانی به کلکسیونت اضافه کنی؟
لبخندی زدم و گفتم: نترس با دخترا کاری ندارم. بمونن واسه تو.
امیر بلند خندید: آخه پسر، با این قیافه ای که تو داری، هیشکی به من نگاه نمیکنه.
چیزی نگفتم و امیرم دیگه بحثو ادامه نداد. تا وقتی که سوار هواپیما میشدم، ساکت بودم. امیرهم که سکوتمو دید، سرشو مثل جغد به اطراف کشید تا یه سوژه ی جدید پیدا کنه. چشمامو بستم تا سردردم بهتر بشه.
وقتی هواپیما رو زمین نشست، به امیر که با دقت یه مهماندارو دید میزد، نگاه کردم و صداش زدم: امیر اینجا هم دست برنمیداری؟ پاشو بریم.
امیر از روی صندلیش بلند شد: اگه گذاشتی به کارم برسم، داشتم مخ یکیو پیاده میکردم.
یه پس گردنی بهش زدم و با اخم گفتم : زود بیا.
همینجوری که گردنشو ماساژ، زیر لب غرغر کرد: زورگوی مغرور.
بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم: شنیدم چی گفتی.
با گستاخی جواب داد: گفتم که بشنوی.
جدی به سمتش برگشتم:امیر حوصله ندارم، دست ازین مسخره بازیات بردار.
امیر به قیافم نگاه کرد و فهمید عصبانیم. میدونست شوخیا و حرفای من درحد چند جمله است و بعدش باید ساکت بشه و دیگه حرف نزنه. چمدونمو تحویل گرفتم. یه تاکسی گرفتیم و به هتلمون رفتیم. از کنار سی و سه پل رد شدیم. به رودخونه خشکیده نگاهی انداختم و از روی تاسف سرموتکون دادم .
به هتل که رسیدیم پیاده شدم و به طرف ورودی حرکت کردم. امیرمجبورشد چمدونمو همراهم بیاره. همینطور که پشت سرم میومد بلند گفت: نوکر بابات غلوم سیاه.
یه نگاهی به صورت سبزه اش کردم: نوکر منی و امیر سیاه.
امیر با حالت تدافعی گفت: مواظب حرف زدنت باش.
با اخم جواب دادم :اگه نباشم؟
تظاهر به ترسیدن کرد: غلط کردم، اصلا من دربست نوکر شمام.
بلند خندیدم و به طرف مهماندار هتل رفتم: سلام من ارجمند هستم. دیروز تلفنی اتاق رزرو کردم.
مهماندار با چرب زبونی گفت: بله آقای ارجمند خوش آمدید. اتاق 305 که یکی از بهترین اتاقای هتله رو به شما اختصاص دادیم.
بعد از دادن شناسنامه ها به اتاقمون رفتیم. در اتاقو بازکردم. یه سوییت با مبلمان سلطنتی و یه تخت دونفره و یه ال سی دی 48 اینچ . برای یکی دوشب مناسب بود.
چمدونمو روی تخت گذاشتم: امیر گفته بودم دو تا اتاق بگیر.
امیر با نگاهش اتاقو رصد کردو جواب داد: اتاق دیگه ای نداشت. حالا مگه ایرادی داره یه شبم به جای اون خوشگلا با من بگذرونی عزیزم.
با تشر گفتم: امشب رو مبل میخوابی.
با عشوه گفت: نگو عشقم من بدون تو خوابم نمیبره.
چمدونمو باز کردم حوله رو برداشتم و به حمام رفتم.صدای امیرو شنیدم :آریا جون صبر کن منم بیام.
یه شات آپی گفتم و دوشو باز کردم. به این شوخیای امیر عادت کرده بودم . اما اگه جلوشو نمیگرفتم تا صبح مسخره بازی درمیاورد. برای همین خیلی سریع ساکتش میکردم.
بعد از یه دوش حوله رو پوشیدم و بیرون اومدم . امیرو دیدم که لباسش رو عوض کرده بود. تیشرت و شلوارک من رو پوشیده و خوابیده بود. نمیدونم تا کی میخواد اموالمو مال خود بدونه و مثل گرگ بهشون حمله بکنه. یه شلوارک مشکی پوشیدم و روی تخت نشستم.
خیلی خسته بودم. به منشی دفترم زنگ زدم و گفتم تا چند روز قرارای منو کنسل کنه و کارا را به شهاب بسپاره . یه تلفن شهاب زدم و گفتم چند روزی دفتر نمیامو بدون توضیح اضافی قطع کردم. گوشیموخاموش کردم تا پری و زیبا مزاحمم نشن. هرچند که میدونستم برای امشبشون برنامه دارند. منتظرن خونه خالی بشه تا دورهمی های مسخره ی زنونشونو راه بندازن و به بقیه فخرفروشی کنن. سرشب توی خونه شام خورده بودم برای همین با خیال راحت خوابیدم.
***** صبح با صدای جیغ امیر بیدار شدم. مثل زنا یه ملحفه دورش پیچیده بود و میگفت: مرتیکه خجالت بکش تو تخت من چیکار میکنی ؟ چرا بی عفتم کردی ؟ با دست صورتش را چنگ میزد. به سمتش نیم خیز شدم و شیطون نگاهش کردم چشمش روی عضله های بدنم کشیده شد و با لحن خاصی گفت:جون دیشب خوب کاری کردی. من آمادگی هرگونه بی ناموسی دیگه رو هم دارم.
خندیدم و یه مشت به بازوش کوبیدم که از درد به خودش پیچید و گفت: الهی دستت بشکنه مرد، اگه میدونستم دست بزن داری بهت جواب بله نمیدادم.
از قیافه مظلومی که بخودش گرفته بود یه لبخند روی لبم اومد : زود آماده شو بریم دنبال کارای هستی.
وقتی آماده شدم، صدای سوت امیروشنیدم. به طرفش برگشتم . امیر سرتاپامو با چشمای ریزش آنالیز کرد و گفت: الهی کوفتت بشه. ببین چه تیپی بهم زده. یکم موهات و پریشون کن. صورتتو چنگ بنداز. یه چیزی تو چشمات بریز تا اشک ازشون بیاد. یعنی امروز عزاداری.
با لبخند به حرفهای امیر گوش میدادم . امیر همین طور که نصیحت میکرد آماده شد. دوتایی به رستوران هتل رفتیم و بعد از صبحانه با تاکسی خودمونو به کلانتری رسوندیم.
داخل کلانتری خودمونومعرفی کردیم و با راهنماییشون به اتاق سرگرد حسینی ، مسئول پرونده رفتیم. پدر و برادر راننده که فهمیدم اسمش محمد کاظمیه، زودتر از ما اومده بودن. با دیدن ما پدرش بلند شد و اومد روبروم ایستاد.
مرد قد بلند و چهارشونه ای بود. گرد و غبار پیری روی صورتش نشسته بود. لابلای موهای قهوه ایش ، موهای سفید دیده میشد. از رو شونش به پسرش نگاه کردم، اونم نسخه جوون شده پدرش بود.
مرد روبروم، با سر به زیری گفت: سلام آقای ارجمند. بهتون تسلیت میگم .
رفتم تو قالب یه عزادار واقعی و با اخم سرم و تکون دادم.
دستهاشو با اضطراب روی هم میکشید: میدونم داغدارید. اما خواهش میکنم به جوونی پسرم رحم کنید. تورو خدا نگذارید...
صدامو بالا بردم و گفتم: آقا، خانم من الان تو سردخونه خوابیده و شما به فکر پسر لاابالی تون هستید؟ مگه شما به زن من رحم کردین؟؟
آقای کاظمی سرشو انداخت پایین و با لحن آرومی گفت: میدونم حق باشماست . اما پسر منم گناه داره. میدونم خبط کرده اما تازه اول جوونیشه. هنوز 21 سالشم نشده .
مشخص بود که آدمای متشخصیند. اما باید کمی ادب می شدن. نه به خاطر هستی. فقط به خاطر اینکه منو توی دردسر انداخته بودن. در کنارش من هم کمی تفریح میکردم. باید جدی میشدم. آقای کاظمی همچنان داشت التماس می کرد. داشتم لذت میبردم.ازین بازی خوشم اومده بود. با صدای سرگرد به خودم آمدم: لطفا بفرمایید بنشینید.
امیر با چشمای گشاد شده به من زل زده بود، سری به نشونه تاسف تکون داد و کنار هم روی صندلی نشستیم. برادر محمدم اومد، دست پدرشوگرفت و به سمت صندلیهای روبروی ما برد و نشستند. با اخم بهشون نگاه می کردم. امیر زیر لبی گفت: آرتیست بازیت تو حلقم.
خندم گرفته بود. لبامو که داشت به لبخند باز می شد، جمع کردم و یه چشم غره بهش رفتم. بعد از یه سری صحبت که جناب سرگرد با ما و خونواده محمد داشت یه سربازوصدا کرد تا محمدو بیاره.
با صدای در و بعد از اون صدای بفرمایید سرگرد نگاهم به طرف در کشیده شد. یه پسر جوون با دستبند وارد شد. قد بلندشو از پدرش به ارث برده بود. لباسای مارکش، به هم ریخته بود. سرشو پایین انداخته بود. با قدم های بلند به طرفش رفتم و یه سیلی بهش زدم. یقه اشو توی دستم گرفتم و همینطور که تکونش می دادم، به چشمهای روشنش که رگه هایی قرمز توش بود نگاه کردم: عوضی قاتل. می کشمت. به پای چوبه دار می کشونمت.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان سایه نفرت
  • Raha

    0

    با اینکه طولانی بود، اما قشنگ بود ارزش یک بار خوندن رو داره ممنونم از نویسنده💞

    ۳ هفته پیش
  • ....

    0

    خوب بود نه بد نه عالی درحد خوش خوب بود قسمتی اریا مریم مجبور به کشف حجاب کرد من ازون جا دوست داشتم اینکه مریم انقدر راحت حرمسرای اریا رو قبول کرد قابل باور نبود و مادرش اصلا به این فکر نمی کرد که اریا اگه زنش مرده چرا اومده دختر اینو گرفته و چرا انقدر ریلکسه

    ۳ هفته پیش
  • زهرا

    0

    رمان قشنگی بود ارزش خوندن داره خوب مسائل ومشکلات رو بازگو کرد👍

    ۲ ماه پیش
  • فریده بانو

    1

    خیلی عالی برعکس بیشتر رمان ها که با شعر ترانه پر میشن این رمان اینطور نبود و حرف حساب میزد

    ۲ ماه پیش
  • بسیار عالی ممنون

    0

    بسیار عالی بود لذت بردم ممنون

    ۲ ماه پیش
  • رها

    1

    خیلیی خوب بود اینقدر خوشم اومد ازشش

    ۲ ماه پیش
  • Tamara20

    0

    داستان متفاوت بود ولی متاسفانه از هر ۱۰۰ صفحه ۸۰ صفحه رد کردم چقدر توضیح اگر متفاوت نبود و برام جالب نبود ۳ تا هوو نمیخوندم

    ۳ ماه پیش
  • Army

    2

    خسته نباشی نویسنده عزیز میشد کوتاه تر باشه اما به هر حال خوب بود جمع دوستانه شون انرژی مثبت خوبی داشت و خوشم اومد شخصیت مریم هم باحال بود

    ۳ ماه پیش
  • یسنا

    5

    عالی بود ولی کاش جنسیت بچه هارو می گفت

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    کاش میشد برای رمان ها سن تایید کردو این رمان رو مخصوص سنین ۱۲/۱۳ساله ها گذاشت،ژانر رمان هم فانتزی پلاس هست ،ارزش یک بار خوندن رو هم نداشت

    ۶ ماه پیش
  • یارا

    4

    رمان بسیار زیبایی بود و تا حدی میتونم بگم واقعی ازش خوشم اومد ولی الان که این پیام رو مینویسم اوضاع ایرانم خرابه امیدوارم ایران قشنگ من هم مانند مریم از زیر درخت خوشبختی قدمی بزنه،شاید ربطی نداشته باشع اما... در کل رمان عالی بود خیلی عالی به نظرم خیلی طولانی شده بود و از قسمت ۲۰ به بعد نیاز نبود

    ۶ ماه پیش
  • احلام

    0

    من از بخشی که آریا ،مریم رو مجبور به کشف حجاب کنه واونو فرستاد مهمونی خوشم اومدواتفاقات بعدش...ومن از دوستای مریم خوشم اومد وپیشنهاد میکنم این رمان رو بخونید قشنگ بود

    ۶ ماه پیش
  • Fatemeh

    4

    یکی از قشنگ ترین رمانایی که خوندم حتما بتون پیشنهاد می کنم بسیاااااار زیبا بود

    ۷ ماه پیش
  • زهرا

    2

    قشنگ بود ولی منم از این که مریم زود زنای اریا قبول کرد تعجب کردم اخه مگه میشه ؟ولی در کل یشنگ بود

    ۷ ماه پیش
  • الهه

    2

    قشنگ بودد ،و جالب... شخصیت مریم و دوست داشتم

    ۷ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!