خود دیگرم به قلم آرزو شریفی
پارت بیست و پنجم :
ظرفها را شستم و قبل خواب کمی به کمد لباسها نظم دادم. در تمامی لحظاتی که اینکارها را میکردم سلول به سلول تنم منتظر بود. منتظر اینکه بیاید بغلم کند، بگوید ببخشید، بوسم کند، حتی منتظر اینکه بیاید و حرف عادیای بزند، مثلا راجع به شلوغی بازار و یا حتی قیمت سیب زمینی و پیاز، منتظر دیده شدن بودم. فقط همین.
دیده نشدم و روی تخت دراز کشیدم. تنها چیزی که من را برای مصرف دیوانهوار آرامبخش و یا
لطفا صبر کنید...
