پارت یک :

با دندانهایم به جان لب پایینی افتادم تا شاید بغضم برای هزارمین بار تبدیل به اشک نشود و فرو نریزد. البته چه فرقی میکند؟ من که بارها اشک ریخته بودم، بارها شکسته بودم، بارها...
- اصلاً دوستم داری؟
جوابی نداد. مثل همیشه به نقطه‌ای روی زمین زیر پاییش خیره بود. من از این سکوت بیزار بودم، از مکالمه یکطرفه‌ای که من حرف میزدم، عصبانی میشدم، داد میزدم، گریه میکردم و در خودم، خودم را برای چندمین بار آرام و قانع میکردم. با دست چپم صورت شیو نشده‌اش را بالا آوردم و مجبورش کردم نگاهم کند. هرچند که مدام چشمانش را از من می‌دزدید. با بغضی که از دید خودم دل سنگ را هم آب میکرد پرسیدم:
- با تو ام علی... واقعاً دوستم داری؟
دستم را پس زد و از جایش بلند شد. به سمت یخچال رفت و من هم به دنبالش راهی شدم. خواستم دست را بگیرم که دستش را عقب کشید.
- دیوونه شدی سارا؟... پس ندارم؟ آخه من جز تو کیو دارم
همه حرف‌های عاشقانه‌اش همین بود. اینکه جز من کسی را ندارد. اینکه من دیوانه‌ام که به دوست داشتنش شک میکنم.
در عین آرامش بیخیال منی که هنوز چشمانم خیس اشک بود و سلول به سلول تنم نیازمند آغوش مردی بود که دوستش داشتم و برایش جنگیده بودم، لیوان آبی نوشید و به سمت بالکن رفت. مثل کودکی که به دنبال مادرش میرود، من هم همراهش وارد بالکن شدم.
هنوز هزارتا سوال داشتم. هزارتا حرف، گلگی، دلخوری یا هرچی که نیاز بود از درونم بیرون بیاید تا من را از درون متلاشی نکند ولی من در خودم حبسشان کرده بودم چون کسی منتظر شنیدشان نبود. شاید هم میشنید ولی نمیفهمید، درک نمیکرد و درمان نبود، پس گفتن یا نگفتنش چه فرقی داشت.
جای تمامی دلخوری‌هایی که حقم بود فقط روبرویش ایستادم و با صدایی که می‌لرزید گفتم " بغلم کن" کاش همانبار اول بغلم میکرد.
نفس عمیقی کشید و به جایی نامفهوم خیره شد. آشتین تیشرت آبی رنگش را کشید
- علی تو رو خدا بغلم کن
دوباره نفس عمیقی کشید. کاملاً با بی میلی دست‌هایش را باز کرد و من خودم را در آغوشش چپاندم.
باز بغض‌هایم اشک شدند و من در آغوشش نه از سر آرامش از سر تنهایی و درک نشدن گریه کردم. فقط ایستاده بود تا من توی بغلش باشم. دست‌هایش روی کمرم حرکتی نداشتند. حرفی نمیزد تا شاید کمی آرام بشوم.
غرورم را قورت دادم و گفتم:
- یچی بگو آروم بشم
- چی بگم؟
واقعا نمیدانست باید چه بگوید؟ واقعاً یعنی بلد نبود؟ مثلا باید میگفت که دوستم دارد. یا اینکه ببخشید ناراحتت کردم. و یا حتی اینکه " تو رو خدا انقدر گریه نکن"
مگه همین مرد یکبار زیر باران گریه نکرده بود و از خدا نخواسته بود که حداقل من برایش بمانم؟ مگر همین آدم زیر گوشم حرف‌های عاشقانه نخوانده بود؟ نکند من اشتباه میکنم، مطمئنم علی بود که التماس کرده بود دوستش داشته باشم و گفته بود من آدم بی احساسی هستم.
هنوز سیر نشده بود از بودن در آغوشش، هنوز نیازش داشتم که خودش را کمی عقب کشید و از کنارم رد شد. بی حرف، بی نگاه، بی توجه
همانجا توی بالکن کنار دیوار روی زمین نشستم و دست‌هایم را دور زانوهایم حلقه کردم
- ولی من هنوز نیازت داشتم... چی میشد بیشتر میماندی، چی میشد از همان حرف‌های قشنگ اول رابطه‌مان کنار گوشم میخواندی... چی ازت کم میشد اگه دستم رو میگرفتی و با خودت به اتاق میبردی؟
بی حرکت همانجا نشستم و توی ذهنم بارها کارهایی که دوست داشتم آن لحظه علی برایم انجام دهد را بارها مرور کردم.
دوست داشتم با پتو مسافرتی‌ای به سراغم بیاید و آن را روی شانه‌هایم بیندازد. بعد با خود فکر کردم " نه این دیگه خیلی سینماییه "
خب حداقل بیاید و کنارم بنشیند یا حتی بالاسرم بایستد. بعد بپرسد " بهتر شدی؟ "
حتی بیاید با عصبانیت بگوید " پاشو بریم بخوابیم انقدر فکرای چرت نکن "
ولی علی هیچ کدام این‌ها را انجام نداد. بجایش وقتی بعد از نیم ساعت بخاطر سر شدن دست و پاهایم از سرما به داخل خانه برگشتم علی را توی اتاق خواب در حالی که داشت خواب هفت پادشاه را میدید پیدا کرد.
همانجا برای چندمین بار در آنشب قلبم یک خراش دیگر برداشت. تکیه‌ام را به در اتاق دادم و نگاهش کردم که چطوری کل پتو را دور تنش پیچیده است و راحت خوابیده است. چیزی درونم من را به سمتش میکشد که بروم بیدارش کنم و بپرسم واقعاً انقدر ناراحتی‌ام برایش بی اهمیت بوده است که می‌تواند در این حد از بیخیالی راحت بخوابد ولی نرفتم. مگر دفعه‌های قبلی که رفته بودم و پرسیده بودم، داد زده بودم و تا جایی که از بی نفسی به سرفه بیفتم بی وقفه حرف زده بودم چیزی تغییر کرده بود؟
اصلاً مگر من قدرتی برای تغییر این مرد داشتم؟ اگه قدرتی داشتم هم مال آنروزهایی بود که توی دوستی‌مان قهر میکردم و بعد از مدت طولانی به سراغم می‌آمد و من جوابش را دیگر نمیدادم و تازه یادش می‌آمد باید منتم را بکشد، نه حالایی که خیالش از بودنم، از نرفتنم، از خراب شدن پل‌های پشت سرم راحت بود.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    از همین پارت اول، جذابه😍❤️

    ۲ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    دیروز
  • اکرم بانو

    0

    یکی از بدترین چیزهایی که دل ادمو میشکنه اینه از ناراحتی وشدت گریه داری دق میکنی بعد میبینی راحت گرفته خوابیده🫤

    ۲ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    اخ گفتی

    دیروز
  • زهرا

    0

    خیلییی شروع جذابی داره نویسنده عزیز بی صبرانه منتظر ادامه رمان هستیم

    ۲ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم از نگاه زیباتون و همچنین اولین کامنت بودنتون

    ۲ روز پیش
  • شیرین

    0

    پارت اولش که جذابه بریم ادامش بخونیم

    ۲ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    خدا رو شکر که جذب شدید

    ۲ روز پیش
  • صدف

    0

    عالیییییی بود خسته نباشید واقعا منتظر ادامه اشم چه جوری میتونم ادامه اشو بخونم

    ۲ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    ممنون از نگاه زیباتون. روزای زوج پارت گذاری داریم

    ۲ روز پیش
  • اسرا

    0

    لطفامثل یک دنیادورغ نباشه که پارت آخرفهمیدم بابااین خیانت نکرده تاوسطهای رمان یک نشونه بده بهمون😁🙏

    ۲ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    بروی چشم ولی عاشق سوپرایز کردنتونم🫣🙈

    ۲ روز پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!