دوست داشتی؟
رمان شب برهنه اثر زهرا شجاع

رمان شب برهنه

  • زبان فارسی
  • 70.4K 👁
  • 78 ❤️
  • 73 💬

خلاصه رمان عاشقانه شب برهنه

خودکار را بارها بارها درون انگشتان یخ زده ام می چرخانمو برگهای سفید را نظاره میکنم. حس میکنم بالاخره وقت اون رسیده باشه تا دوباره بعد از مدتها شروع به نوشتن کنم ولی نمی دونم ازکجا باید شروع کنم؟ شاید بهتر باشه از شکست هام بنویسم از آدمهایی که کوچکترین حسی به اطرافشان ندارن و شاید روزی رسد که پشیمون شدن، روزی که خیلی دیره کسایی که دوستی کردن و خنجر زدن و من چشم رو گناهشان بستم…. با یاد خدایم شروع میکنم از جایی که در خلوت تنهاییش نوری از عشق و صداقت جوانه میزد،رویاهای محالش می روند تا رنگی از حقیقت به خود گیرند رنگی از عشقی افلاطونی ، عشقی در ورای تنهائی...

قسمتی از متن رمان شب برهنه

سپس صدایش را بلند کرد وخطاب به شوکت که هنوز منتظر دم در ایستاده بود گفت:
-بگو الان میایم پایین.
*** *** ***
بخش دوم
از پله ها به طرف پایین سرازیر و وارد پذیرایی شد.صدای قدم هاش باعث شد چند نفری به طرفش برگردن که شهین اولیش بود بلند شدو با لبخند بزرگی به طرف بهراد رفت و خواست دستشو بگیره که بهراد با رفتنش به سالن پذیرایی مانع شد؛ اول به طرف جهانگیر تیمورزاده رفت وخیلی رسمی عرض ادب کرد.پدرش کنار تیمورزاده نشسته بود. انگارغریبه ای وارد جمعشان شده از جایش تکون نخورد.مدتها بود از دیدن پدر محروم شده بود وتمام این اتفاقات را از چشم شهین می دید. دلش میخواست همان لحظه پدرش را گرم در آ*غ*و*ش می گرفت.بعد از مرگ پروانه احساس نزدیک تری به پدر داشت ولی بعد از ازدواج فرامرز این نزدیکی منجربه دوری وبعدشم رفتن بهراد ازایران شد. با یادآوری خاطراتش و دلتنگیش لبانش را روی هم فشرد وتنها به دادن سلامی به پدر اکتفا کرد و درجوابش تنها فرامرز سر تکان داد.بعد ازسلام واحوال پرسی کوتاه وخشکی باشهلا ودخترش ساناز که اولین بار بود میدیدش با عذرخواهی ازجمعشان دور شد ودرحالی که از سالن بیرون می زد شهین را دوباره دید مثل همیشه زیادی دراستفاده از طلاوجواهر اغراق کرده بود. بهراد با دیدنش سری از روی تاسف تکان داد واز ویلا بیرون زد هنوز چند قدم بیشتر به طرف ماشین برنداشته بود که صدای مهیار را از پشت سرش شنید:
-تنها تنها داداشی!
با لبخند به عقب برگشت ونگاهش را به مهیار که دست به کمر زده واخمی ساختگی زینت چشمانش بود دوخت.
مهیار-کجا؟
-حوصله ی مهمونو ندارم؛میرم آپارتمان.
-فکر کردم سر حرفت هستی.
بهراد به طرف جایی که ماشین پارک بود راه افتاد وگفت:
-مرده وحرفش ولی باور کن اصلا حوصله شونو ندارم دلم میخواد تنها باشم.
مهیار-چه حوصله داشته باشی چه نداشته باشی،تا یه مدت نمیتونی بری آپارتمان.
بهراد سرجایش ایستاد و همزمان با چرخیدنش به طرف مهیار پرسید:
-چرا ؟
مهیار- اولش خودِ من جرات داری منو تنها بزار!!!دومیش هم اینکه دیگه از آپارتمانت خبری نیس.
بهراد چشمانش را ریز کرد و پرسید:
-چطور؟
مهیار دستش را درون موهاش فرو کرد،دلش نمیخواست برادرش را ناراحت کند ولی مجبور بود:
-راستش بابا قبل از اومدنت آپارتمانتو فروخت.
کم کم چشمانش را عصبانیت پُر کرد خواست بره سراغ پدرش که مهیار بازشو گرفت:
مهیار-آروم باش بهراد.
نفسش را با حرص بیرون فرستاد:
-چرا باید اینکارو بکنه؟
مهیار سرش را پایین انداخت:
-میخواست تنبیه شی،بابا گفته بود حق نداری با پویان رفت و آمد کنی ولی تو....
بهراد نگذاشت حرفشو تموم کنه:
-اِ...پس قضیه اینه داره مجازاتم میکنه؟؟؟ببینم وقتی من اون سره دنیا میون غریبه ها دربه دربودم فرامرز خان کجا بود؟
دستش را داخل موهایش فرو کرد پشت به مهیار کرد بازم باید مثل این چندسال سکوت می کرد، به طرف صندلی های فلزی سفید رنگ چیده شده نزدیک استخر بزرگ حیاط رفت،روی یکیش نشست نگاهشو به زلالی آب دوخت و به این فکرکرد که شهین هنوز دست ازسرش برنداشته است و این برایش یک اعلام جنگ بود.مهیار کنارش نشست:
-نگران نباش فعلاً آپارتمان من هست فقط یه مشکل کوچولو داره.
سعی کرد خشمش را فرو بخورد نفس های عمیقی کشید و پرسید:
-چه مشکلی؟
با دست سرش را خاروند و حالت بچه گانه ای به صداش داد و گفت:
-داداشی اگه بگم دعوام نمی کنی؟
بهراد نیم نگاهی به مهیار که سعی داشت ذهنش را معطوف جای دیگری کند انداخت وگفت:
-نه بگو.
مهیار حالت جدی به صورتش داد و گفت:
-لوله های آب آپارتمان ترکیده و خونه رو آب برداشته؛منم تازه امروز صب فهمیدم یکی از همسایه ها خبرم کرد. الانم با اجازه ات دارم میرم اونجا ببینم چه به روزش اومده.
بهراد پوفی کرد و با حرص روی صندلی تو حیاط نشست:
-لعنتی همش از زمین و آسمون باید برام بباره.
مهیار-شرمندم داداشم اینقد توشرکت کار ریخته سرم که وقت سرخاروندن ندارم وگرنه نمیزاشتم همچین مشکلی برات پیش بیاد.
بهراد -حالا میگی من چیکار کنم؟
مهیار به نشانه ندانستن شانه هایش را بالا انداخت خون خون خودشو میخورد نگاهی به مهیار انداخت وگفت:
-چرا نشستی؟ برو ببین چی به روز خونه اومده.
مهیارکه حواسش پرت شده بود و با حرف بهراد به خودش آمد سریع بلند شد وگفت:
-آخ ... آخ ... من چقدر حواس پرتم.
بعد در حالی که به طرف ماشینش می رفت گفت:
-فعلا.
-در ضمن به چندتا بنگاه بسپر یه آپارتمان دویست متری برام یه جای آروم تو شمال شهر جور کنه.
مهیار سری در جوابش تکان داد:
-باشه چشم.
با رفتن مهیار از داخل جیب کتش پاکت سیگارو فندکش را بیرون کشید و سیگاری روشن کرد.نگاهش را به نوشته ی لاتین داخل فندک دوخت«سِلنا»با دیدن نوشته یاد روزه تولدش در ذهنش جان گرفت.صدای نازک سِلنا که بالای سرش داخل شرکت ایستاده بود ودائم بهش غر میزد:
-براد خواهش میکنم تمومش کن،الان چندساعته که بچه ها منتظرن.
سرش را از روی نقشه ی روبه رویش برداشت و با برداشتن عینک طبی اش از روی چشمانش با لحن همیشه جدیش گفت:
- متاسفم باید حتما امشب این کارو تموم کنم،حوصله ی غرغرای این م*ر*ت*ی*ک*ه رو ندارم تنها برو.
سِلنا با ناراحتی یه پایش را به زمین کوبید و زیر لب نالید:
-تو همیشه برنامه های منو خراب می کنی.
با اینکه متوجه حرف سِلنا شده بود اما به روی خودش نیاورده بود سِلنا بدون توجه به حرفای بهراد ازاتاق بیرون رفت. بهراد بیخیالِ سِلنا دوباره مشغول کارش شد.هنوز نیم ساعت از رفتنش نگذشته بود که در اتاقش باز شد و پشت بندش صدای تولدت مبارک داخل گوشهایش پیچید.سرش را بلند کرد با دیدن پویان،دنیل وسِلنا به همراه سه تا ازدوستانش لبخند قشنگی ناخوداگاه به لبانش نقش بست.لبخندی که دوستانش در طول مدتی که باهاش بودن کمتر ازش دیده بودن.اونروز یکی از بهترین روزهایش بود و در پایان تولدش با دیدن هدیه سِلنا که فندک نقره ای بود کاملا غافلگیر شده و تازه اونموقع بود که به علاقه ی سِلنا پی برد ...
سعی کرد از خاطرات دل بکند فندک را به داخل جیبش برگرداند.تکیه اش را به پشتی صندلی داد و با آرامش دود سیگار را ازمیان لبهایش بیرون فرستاد.نگاه غم گرفته اش را به درختان که پائیز برگهایشان را زرد کرده بود دوخت. واقعا نمیتوانست ویلا و آدمهایش را تحمل کند از وقتی پروانه فوت شده بود و بلاهایی که سرش آمده بود زود رنج شده و تنهایی را به جمع ترجیح می داد آدمی بودکه سالها در سکوت وآرامش خویش زندگی کرده بود و برعکس همسن وسالانش از مهمانی وشلوغی بیزاربود.دستش را داخل موهایش فرو برد و آرنجش را با تکیه به دسته ی صندلی ستون سرش کرد .هوای سرد اوایل زم*س*تان صورتش را به شلاق می کشید.نگاهش هنوز به درختانه به یغمارفته بود.تنها درختان کاج بودند که باغ را ازعریانی درآورده بودند.نفس عمیقی کشید و پُک دیگری به سیگارش زد ودودش را درهوا آزادکرد.احساس کردکسی کنارش نشست حدسش درست بود:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان شب برهنه
  • فاطمه ❤️

    1

    رمان خوبی بود ممنون نویسنده جون 💜💜💜💜

    ۳ هفته پیش
  • سیمی

    0

    خوشم نیومد جذابیت نداشت والا

    ۴ ماه پیش
  • محیا

    0

    خیلی قشنگ وجذاب بود

    ۵ ماه پیش
  • Faezeh

    1

    واقعاا خانوم شجاع از صمیم قلب به قلم زیباتون و متن دلنشین تون تبریک میگممم خیلییی قشنگ و زیبا بود واقعا از خوندنش لذت بردممم دلم نمیخواست تموم شههه فوق العاده بود

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    خسته نباشید گرچه تقریبا مثل همه ی رمانهای همخونه ای واجباری بود فقط اینجا آقا بهراد قصه مون خیلی مرد بود وبخاطر پول از همسرش نگذشت مثل بعضیا که بخاطر پول از همسر وحتی فرزندشون میگذرن بخاطر وابستگی زیادشون به ثروت پدراشون دست مریزاد نویسنده جون

    ۱۱ ماه پیش
  • بهار

    0

    خوب بود آب دوغ خیاری نبود ،دوست داشتم

    ۱ سال پیش
  • بی نام

    0

    اولین رمانی بود که خوندم یادش بخیررر

    ۱ سال پیش
  • Aramesh

    1

    عالی بود پیشنهاد میکنم حتما بخونید 🥲♡

    ۲ سال پیش
  • سیما

    0

    قشنگ بود . ولی آخرش رو خیلی خلاصه کرده

    ۲ سال پیش
  • صدف

    1

    رمان جذابیه قبلا اونو خونده بودم توصیه می کنم بخونیدش ممنون از نویسنده عزیز

    ۳ سال پیش
  • سحر ۳۵

    0

    خیلی قشنگ بود دوسش داشتم

    ۳ سال پیش
  • فاطمه

    0

    جای کارداشت غلط املائیم داشت با این حال دست نویسنده دردنکنه

    ۳ سال پیش
  • حدیثه,

    0

    موضوع رمان تکراری بود و هیچ جذابیتی نداشت اما با این حال قلم نویسنده خوب بود

    ۳ سال پیش
  • اعظم

    0

    خوب بودنویسنده عزیزم خداقوت

    ۳ سال پیش
  • فاطمه

    0

    خیلی زیبا و عالی بود

    ۳ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!