دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه فانتزی مبحوس اثر لیلا

رمان مبحوس

  • به قلم لیلا
  • ⏱️۵۷ دقیقه ۵۵ ثانیه
  • زبان فارسی
  • 3 👁
  • 1 ❤️
  • 0 💬

خلاصه رمان فانتزی مبحوس

آنا دختری پانزده‌ساله است که در روستایی دورافتاده و غرق در سنت‌های کورکورانه زندگی می‌کند؛ دختری که حتی در خانه‌ی خود نیز نادیده گرفته شده و همیشه خود را یک محبوس می‌داند. در این روستا رازی تاریک وجود دارد؛ اهالی برای حفظ امنیت و فراوانیِ دیار خود، هر سال دختری جوان را به عنوان قربانی به غاری مخوف در دل جنگل می‌فرستند و امسال، قرعه به نام آنا می‌افتد. اما این غار، خانه‌ی یک هیولای معمولی نیست. «سرلین»، موجودی ماورایی، قدرتمند و بی‌رحم، قرن‌هاست که با یک طلسم شوم در این غار اسیر شده و منتظر قربانی جدیدش است. با ورود آنا به غار، رازی باستانی که در خون او جریان دارد بیدار می‌شود؛ رازی که پدرش ناخواسته آن را به قلب خطر فرستاده است. آنا میان وحشت از این اهریمن مرموز و تقدیری تاریک که انتظارش را می‌کشد گرفتار می‌شود؛ در دنیایی که سایه‌ها زنده‌اند و زمان قوانین دیگری دارد، رهایی چقدر قیمت دارد؟

قسمتی از متن رمان مبحوس

لعنتی… حق با او بود. شاید اگر وجود زن‌ها این‌قدر بی‌ارزش نبود، منیژه هم مثل حیوانی برای قربانی شدن کشیده نمی‌شد. دندان‌هایم را روی هم فشردم و سرم را بالا گرفتم.
_ می‌خوام بدونم… این حق منه.
چشم‌هایش باریک شد. صدایش آهسته و کشنده بود.
_ حق تو رو… من تعیین می‌کنم.
_ می‌خوای در نادانی بمیرم؟ حتی ندونم چرا؟
از جا برخاست. قامت بلندش مثل سایه‌ای سیاه سقف غار را بلعید.
_ گفتم که الان… نمیمیری.
پشتش را به من کرد و آرام قدم برداشت. بال‌هایش روی سنگ‌ها کشیده می‌شدند، صدایی مثل پارچه‌ای خیس که بر زمین کشیده شود. بدون اینکه برگردد گفت:
_ دنبالم بیا… اگه نمی‌خوای از موهات برای بردنت استفاده کنم.
با شنیدن این تهدید، لرزه‌ای در جانم دوید. بی‌اختیار از جا برخاستم. با تردید، قدم‌هایم را پشت سرش گذاشتم، مثل کسی که می‌داند در دهان گرگ قدم می‌گذارد… اما چاره‌ای ندارد.
بعد از عبور از تونل‌های تاریک، ناگهان فضای غار با نور آرام و رنگی از بلورهای دیواره‌ها روشن شد. جلوی چشم‌هایم، استخری شفاف و آرام قرار داشت، طوری که اول فکر کردم آب است؛ اما وقتی دستم را نزدیک بردم، فهمیدم شیشه‌ای بی‌نهایت صاف و نورانی است.
دیوارهای اطراف پر از بلورهای درخشان بودند که نورشان را به هزار رنگ منعکس می‌کردند. جلوتر رفتم، دستم را روی یکی از دیواره‌ها گذاشتم و ناگهان الماس‌های صورتی و نورانی در هوا پراکنده شدند و دورم چرخیدند. اول فکر کردم الماس‌اند، اما وقتی دقیق شدم، دیدم کرم‌های شب‌تاب‌اند… صورتی رنگ! نمی‌توانستم باور کنم.
آن‌قدر محو زیبایی مکان شده بودم که حضور هیولا را فراموش کردم. با صدای لرزان گفتم:
_ این… این خیلی زیباست!
صدایش در گوشم پیچید:
_ آره… می‌تونه زیبا باشه.
نگاهش کردم؛ کنار دیواره غار ایستاده بود و با چشمانی عجیب، به من خیره بود. حس کردم ترسم کمی کم شده و جرأت پیدا کردم. پرسیدم:
_ می‌تونم اسمت رو بدونم؟
با لحنی بی‌تفاوت گفت:
_ اسمم؟ خیلی وقته کسی اسمم رو صدا نزده…
آب دهانم را قورت دادم و دوباره پرسیدم:
_ می‌تونم بدونم چیه؟
سرش را کمی کج کرد و با لحنی آرام و خاص گفت:
_ سرلین.
اسمش همان‌قدر خاص بود که خودش… و در همان لحظه، فهمیدم سرلین فراتر از هیولا یا تهدید ساده است. چیزی درونش بود که هم ترسناک بود و هم غیرقابل مقاومت.
_ آنا… حس نمی‌کنی ظاهر کثیفت جلوه اینجا رو زشت کرده؟
با لبخندی گوشه لبش گفت، و گونه‌هایم از خجالت داغ شد. شانه‌هایم خودبه‌خود جمع شدند.
_ من… من لباس دیگه‌ای ندارم…_
سرش را کمی تکان داد.
_ می‌دونی چرا؟_
با صدایی آرام و لرزان گفتم:
_ نه…
چشمان شعله‌ورش گرم شد و گفت:
_ چون پدرت تو را با لباس سفید به گورت فرستاده… مرده‌ها به لباس احتیاجی ندارن.
توده‌ای در گلویم جمع شد. با درد گفتم:
_ پس… پس چرا من زنده‌ام؟
شانه‌ای بالا انداخت:
_ داری سرگرمم می‌کنی…
_ با همه قربانی‌ها هم سرگرم بودی…_
_ اون نه… همه که آنا نبودند.
سپس با صدای بلند و خنده‌ای که در دیواره‌های غار می‌پیچید، قه قه زد. صدایش تنم را لرزاند و هر قطره شجاعتم را به لرزه انداخت.
به طرفم حرکت کرد. سعی کردم تکان نخورم. بال‌هایش را باز کرد و در یک چشم به هم زد، چانه‌ام در مشتش بود و مجبور شدم مستقیم در چشمانش خیره شوم.
_ چیزی تا شب نمونده… دلت برای پدرت تنگ نشده؟ می‌خوای ببینیش؟_
لب زدم:
_ می‌ذاری برم؟_
دوباره خندید:
_ نه؟_
صورتش را نزدیک گوشم آورد و با لبی سرد داخل گوشم لب زد:
_ الان نه… ولی به زودی، با جنازه‌اش، رفع دلتنگی می‌کنی.
عقب عقب رفت و واکنش شوکه‌ام را با لذت تماشا کرد.
_ برگرد به چشمه و خودت رو تمیز کن. می‌تونی از صندوقچه‌ای که اونجاست، لباس برداری._
در پایان، چشمکی زد و اضافه کرد:
_ شاید لباس دوستت هم گیرت اومد.
پلک زدم… و وقتی دوباره نگاه کردم، دیگر او نبود.
با لرزه‌ای در پاهایم برگشتم سمت چشمه. آب شفاف و رنگین‌کمانی هنوز آرام می‌درخشید. زانو زدم و با دست‌های لرزان، آرام صورتم و گردنم را در آب فرو بردم. خنکی آب به پوست و تنم آرامش می‌بخشید، اما قلبم هنوز تند می‌زد.
هر قطره‌ی آب که روی پوستم می‌نشست، یاد لمس و تهدید سرلین تازه می‌شد… بال‌هایش، چانه‌ام در دستش، و تهدیدی که هنوز در گوشم می‌پیچید.
لباس‌های کثیف و خون‌آلودم را کنار گذاشتم و از صندوقچه‌ی کنار چشمه که قبلا متوجه ش نبودم ، لباس تازه‌ای برداشتم. به جز دوتا پیراهن ساده چیز دیگری داخلش نبود یکی مشکی و دیگری سفید نفس عمیقی کشیدم؛ و پیراهن مشکی را پوشیدم برای اولین بار در این مدت کوتاه، حس کردم کمی کنترل خودم را دوباره به دست آورده‌ام.
اما وقتی به اطراف نگاه کردم، فهمیدم ترس هنوز با من است. سایه‌ی هایی لرزان اطراف غار هنوز حس می‌شد و می‌دانستم که این تازه شروع ماجراست…
نشستم روی لبه‌ی چشمه و سرم را روی زانوهایم گذاشتم. ترس و خستگی تنم را کوبیده بود، اما شکمم هم با غرغر کم‌صدا یادم می‌آورد که گرسنه‌ام. حتی فکر کردن به دستشویی رفتن هم دلهره‌آور بود؛ نمی‌دانستم اگر از این مکان دور شوم، سرلین دوباره پیدا می‌شود یا نه.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان مبحوس
هنوز هیچ نظری برای این رمان ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودش رو برای این رمان ارسال میکنه.
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!