خیال گلستان به قلم ساناز لرکی
پارت هفتاد و نهم :
پرنیان فکر میکرد کیان حداقل عصر را میگوید اما هنوز یکساعت از پیام نگذشته بود که زنگ خانه را زدند.
پرنیان در حالی که مانتویش را میپوشید؛ باعجله کلید را از جا کلیدی برداشت و توی جیب مانتوی قهوهای رنگش گذاشت. شالش را توی راهپله سر کرد و وقتی به حیاط رسید، چند بار نفسنفس زد.
برایش بسیار عجیب بود. عادت نداشت کیان را اینگونه سراسیمه ببیند. کیان پشت در ایستاده بود، موهایش کمی
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
دیبا
0رمانش یه جوریه در عین واقعی بودن با روح و روان آدم بازی می کنه عالیه
۲ سال پیشنرگس
0بابت طولانی بودن پارت تشکر میکنم این بخش از رمات خیلی قشنگ بود
۲ سال پیشفاطمه زهرا
1شتتت...فکر کنم بخاطر اینکه فهمیده کیان به پرنیان علاقه داره این کارو کرده
۲ سال پیشزهرا
0تو واقعا فوق العاده ایی نویسنده جون .❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
۲ سال پیشسمانه
2وای خدای من این چه کار احمقانه ای هست که کرده حسادت انسان رو به چه کارایی وادار می کنه فکر کنم عاشق کیان هستش و کیان ردش کرده و الان به علاقه کیان به پرنیان پی برده و اینجوری تلافی میکنه
۲ سال پیشماهرخ
1مثل همیشه عالی دستتون درد نکنه اعتراض دوستانم بذارید پای جذابیتت رمان ک سخت منتظر پارت ها هستن 🥰🥰
۲ سال پیشپگاه
1ممنون خانم لرکی عزیز عالی بود.
۲ سال پیشآمنه
1ممنون عالیه احساس میکنم یکی مثلا الناز ،مهربهش پول داده اون هم محتاج وقبول کرده ویا به خاطره عشق به استادش که از طرف پرنیان احساس خطرکرده ویا حتی عقده ای که دوست نداره ببینه یک زن میتوانه قوی باشه 🤔
۲ سال پیشزهرا
3رمانی زیبا و با مهارت ❤️
۲ سال پیشپرنیا
1کسی که بیشتر از همه دلشون بحالش سوخت گند زده به زندگی پرنیان
۲ سال پیشم.ر
1آخه دلیل اینکار وحشتناک چیه 🫢🫢
۲ سال پیش¯(°_o)/¯
2مرسی ساناز جون واقعا قلمتون قابل ستایشه♥️🔥
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
1خوبه که بخیرگذشت...