پارت دوازده :

ستایش بلند شد و به سمت راهرو سمت چپ که اتاق آقاجون اینا در آن جا قرار داشت رفت.
دو پله را پایین آمدم که نگاه حاجیه خانم تازه به من افتاد.
جلو رفتم :
_ سلام حاجیه خانم...

محبت مادرانه اش را گلایه قاطی کرد و به خورد نگاهم داد:
_ علیک سلام پسر جان .چای میخوری برات بریزم؟ تازه دَمه...

به معنی نه سر جنباندم:
_ چای که فعلا نه نمی خوام.مگه نگفتی ناهار حاضره؟
_ آره الان سف

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    0

    یعنی الان مجوز دادید هر پنجشنبه و جمعه رو راحت نظر میدم اخه من وقتی نظر میدم و سوال میکنم بیشتر با نویسنده دوست شدم که حق نظر دادن دارم ممنون بابت پارت والبته نوشته های قشنگتون

    ۱ ماه پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    قربونت گلم💜

    ۱ ماه پیش
  • آمنه

    1

    بانو دیگه ببخشید کامنت میذارم اخه نمیدونم شما خوشتون میاد یا نه ولی چون دوست دارم با رمان ارتباط داشته باشم نظر میفرستم

    ۲ ماه پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    راحت باش گلم .خوش حال میشم با دوستان گلی مثل شما ارتباط داشته باشم

    ۱ ماه پیش
  • آمنه

    1

    بانو مگه این خان دایی چند سالش هست اخه از حرف زدنش انگار ۵۰بیشتر باشه یا دلش پیر شده

    ۲ ماه پیش
کپی شد!