خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت دوازده :
ستایش بلند شد و به سمت راهرو سمت چپ که اتاق آقاجون اینا در آن جا قرار داشت رفت.
دو پله را پایین آمدم که نگاه حاجیه خانم تازه به من افتاد.
جلو رفتم :
_ سلام حاجیه خانم...
محبت مادرانه اش را گلایه قاطی کرد و به خورد نگاهم داد:
_ علیک سلام پسر جان .چای میخوری برات بریزم؟ تازه دَمه...
به معنی نه سر جنباندم:
_ چای که فعلا نه نمی خوام.مگه نگفتی ناهار حاضره؟
_ آره الان سف
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان
قربونت گلم💜
۱ ماه پیشآمنه
1بانو دیگه ببخشید کامنت میذارم اخه نمیدونم شما خوشتون میاد یا نه ولی چون دوست دارم با رمان ارتباط داشته باشم نظر میفرستم
۲ ماه پیش
آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان
راحت باش گلم .خوش حال میشم با دوستان گلی مثل شما ارتباط داشته باشم
۱ ماه پیشآمنه
1بانو مگه این خان دایی چند سالش هست اخه از حرف زدنش انگار ۵۰بیشتر باشه یا دلش پیر شده
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

آمنه
0یعنی الان مجوز دادید هر پنجشنبه و جمعه رو راحت نظر میدم اخه من وقتی نظر میدم و سوال میکنم بیشتر با نویسنده دوست شدم که حق نظر دادن دارم ممنون بابت پارت والبته نوشته های قشنگتون