پارت شانزده :

از گوشه ی چشم که مادرم را دیدم با بی حالی سرش را روی زمین گذاشت؛ قید تمام این حرف های دلم را زدم و قدمی عقب رفتم:
_ تو راس میگی. باشه. از امروز به بعد نون دسترنج شما رو می خوریم.از فردا میوفتم دنبال کار.به مجید هم بگو دست از مفت خوری برداره!

با غیظ گفت:
_یه لیست بنویس چیا واسه خونه می خوای بگیرم.

جان دادم تا پوزخند غلیظی روی لب هایم جا خوش نکند.

چرخید و از داخل ماهیتاب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️