خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت شانزده :
از گوشه ی چشم که مادرم را دیدم با بی حالی سرش را روی زمین گذاشت؛ قید تمام این حرف های دلم را زدم و قدمی عقب رفتم:
_ تو راس میگی. باشه. از امروز به بعد نون دسترنج شما رو می خوریم.از فردا میوفتم دنبال کار.به مجید هم بگو دست از مفت خوری برداره!
با غیظ گفت:
_یه لیست بنویس چیا واسه خونه می خوای بگیرم.
جان دادم تا پوزخند غلیظی روی لب هایم جا خوش نکند.
چرخید و از داخل ماهیتاب
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...