پارت نوزده :

نفس عمیقی کشیدم و دستم را روی مُچ دست ظریفش گذاشتم:
_ دیگه الان بخوای صد جوش و غصه بخوری فایده ای نداره تکتم.دیگه تموم شد.از الان به بعد بچسب به آینده...گذشته رو ول خواهری...الان که فکر می کنم کاش اصلا به این مرتیکه جواب مثبت نمی دادی...آخه تو به این قشنگی و خوشگلی رو چه به اون مرتیکه معتاد و مفنگی؟!
پوزخند تلخی زد:
_ هی خواهر دست روی دلم نذر که خونِ....اگه همون موقع هم راضی به این ازدواØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    0

    ممنون بابت پارت عالیتون بعضی مواقعها یا کلا رفتارها انسان رو تحت فشار میزارن که از زندگی دست بکشن که البته به بزرگترین مشکل یا همون اتفاق اشاره کردید

    ۳ ماه پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    قربونت آره واقعا 😓

    ۳ ماه پیش
  • Nana

    0

    آخه یه آدم چقدر باید عوضی باشه که جلوش اینطور با ناموسش رفتار بشه و هیچی حالیش نباشه

    ۳ ماه پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    خیلی🥲

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️