پارت نوزده :

نفس عمیقی کشیدم و دستم را روی مُچ دست ظریفش گذاشتم:
_ دیگه الان بخوای صد جوش و غصه بخوری فایده ای نداره تکتم.دیگه تموم شد.از الان به بعد بچسب به آینده...گذشته رو ول خواهری...الان که فکر می کنم کاش اصلا به این مرتیکه جواب مثبت نمی دادی...آخه تو به این قشنگی و خوشگلی رو چه به اون مرتیکه معتاد و مفنگی؟!
پوزخند تلخی زد:
_ هی خواهر دست روی دلم نذر که خونِ....اگه همون موقع هم راضی به این ازدوا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    0

    ممنون بابت پارت عالیتون بعضی مواقعها یا کلا رفتارها انسان رو تحت فشار میزارن که از زندگی دست بکشن که البته به بزرگترین مشکل یا همون اتفاق اشاره کردید

    ۴ هفته پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    قربونت آره واقعا 😓

    ۴ هفته پیش
  • Nana

    0

    آخه یه آدم چقدر باید عوضی باشه که جلوش اینطور با ناموسش رفتار بشه و هیچی حالیش نباشه

    ۴ هفته پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    خیلی🥲

    ۴ هفته پیش
کپی شد!