خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت نوزده :
نفس عمیقی کشیدم و دستم را روی مُچ دست ظریفش گذاشتم:
_ دیگه الان بخوای صد جوش و غصه بخوری فایده ای نداره تکتم.دیگه تموم شد.از الان به بعد بچسب به آینده...گذشته رو ول خواهری...الان که فکر می کنم کاش اصلا به این مرتیکه جواب مثبت نمی دادی...آخه تو به این قشنگی و خوشگلی رو چه به اون مرتیکه معتاد و مفنگی؟!
پوزخند تلخی زد:
_ هی خواهر دست روی دلم نذر که خونِ....اگه همون موقع هم راضی به این ازدوا
لطفا صبر کنید...