پارت هشتم :

با این حرکت شرم‌آور قاطی کردم و خیلی محکم بند کیفم را از میان انگشتانش بیرون کشیدم:

_ دستتو بکش...

_ چته داغ می کنی؟! نمیخوام بهت ماهی سخنگو نشون بدم که!

چشم غره ای رفتم و قدمی عقب برداشتم:

_ نری زنگ میزنم پلیس. فهمیدی؟
...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!