خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت هجده :
_ آره دیوونه شدم.مگه دیوونگی شاخ و دُم داره؟ دیوونه شدم که دستی دستی خودمو بدبخت کردم. طلاقم داد...بعد ۱۵ سال زندگی ...بعد ۱۵ سال خون دل خوردن امروز لباسامو از خونش پرت کرد بیرون.میفهمی دردمو تلماااا؟!
اینبار نگاهش را به محسن دوخت که تکیه به دیوار آجری زده بود و داشت پشت سر هم سیگار دود میکرد.
_ غیرتت اجازه میداد خواهرت شب توی کوچه بخوابه آره داداش؟! اگه اینجا نمیومدم ؛ کجا
لطفا صبر کنید...