خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت چهارده :
پوزخند تلخی زدم که سکوت کرد و من با کام دیگری که از سیگار بین لب هایم گرفتم؛ تمام حرصی که داشتم را اینطوری خالی کردم:
_ تهش میخواد یه اعجوبه ی دیگه ای به شماها اضافه شه! غیر اینه مگه؟! حالا سوئیچ ماشینو بده!
دست داخل جیبش بُرد و آن را به سمت من گرفت:
_ میخوای برسونمت؟!
غریدم:
_ نه!
سوئیچ را از دستش گرفتم و گام محکمی به جلو برداشتم:
_ سبحان.یادت نشه حرفامو بهش برسونی.بگو اگ

لطفا صبر کنید...

سلاله
0خان دایی چه خونواده گرم و خوبی داره آدم از داشتن چنین کانون گرم خونواده ای لذت میبره