پارت پنجاه و هفتم :

ظرف‌ها را داخل ماشین چید و گوشی را بین شانه و گردنش نگه داشت:
-تنها نمی‌مونم مامان! گفتم که... حالا دو روز رفتید زیارت که یه ذره خستگی دربیارید، دائم دلت اینجاست؟
صدای دلخور مادرش را از توی گوشی شنید:
-تو اگه می‌خواستی به ما بچسبه، پا می‌شدی می‌اومدی! نه اینکه به بهونه کار، بمونی توی خونه!
لبخند کمرنگی روی لب دخترک نشست:
-دفعه بعد میام. قول می‌دم! بذار این دو سه روز کارامو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    کاش از قبل به بهزاد و هاتف میگف ک پاشا برگشته ..الان ک پیداشون بشه مهمونا شاید سوتفاهم پیش بیاد😢

    ۲ ماه پیش
  • الناز محمدی | نویسنده رمان

    🤦‍♀️💕❤️

    ۱ ماه پیش
  • مامان عسل

    0

    باران تو چطور متوجه پاشا نشدی وایی .. کسی نیست کمکش کنه وقتی بهت زنگ زد چرا به هاتف یا برادرت نگفتی حالا داری جیغ و داد میکنی بی فکری ها کار دست آدم میده

    ۲ ماه پیش
  • الناز محمدی | نویسنده رمان

    😞❤️

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️