پارت چهل و یک :

باران روی پلک‌های دخترک افتاد. عنبیه‌هایش لرزید و هاتف نفس گرفت:
-اون‌قدر که برای دیدن چشمات، وقتی که حالت شبیه به حال خودمه، روزا رو دونه دونه انداختم توی تسبیح استخوون و رگم ... دخترحاجی!
قلب باران متعلق به خودش نبود. به پرواز افتاد. به حالی که دهان باز کرد تا پرجرئت بگوید« دوستت دارم» اما هاتف دست مقابل لب‌هایش گرفت و پرخواهش زمزمه کرد:
-می‌خوام خودم ببینم. نمی‌خوام زبونت چ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!