پارت چهل و یک :

باران روی پلک‌های دخترک افتاد. عنبیه‌هایش لرزید و هاتف نفس گرفت:
-اون‌قدر که برای دیدن چشمات، وقتی که حالت شبیه به حال خودمه، روزا رو دونه دونه انداختم توی تسبیح استخوون و رگم ... دخترحاجی!
قلب باران متعلق به خودش نبود. به پرواز افتاد. به حالی که دهان باز کرد تا پرجرئت بگوید« دوستت دارم» اما هاتف دست مقابل لب‌هایش گرفت و پرخواهش زمزمه کرد:
-می‌خوام خودم ببینم. نمی‌خوام زبونت چ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️