خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت چهل و یک :
باران روی پلکهای دخترک افتاد. عنبیههایش لرزید و هاتف نفس گرفت:
-اونقدر که برای دیدن چشمات، وقتی که حالت شبیه به حال خودمه، روزا رو دونه دونه انداختم توی تسبیح استخوون و رگم ... دخترحاجی!
قلب باران متعلق به خودش نبود. به پرواز افتاد. به حالی که دهان باز کرد تا پرجرئت بگوید« دوستت دارم» اما هاتف دست مقابل لبهایش گرفت و پرخواهش زمزمه کرد:
-میخوام خودم ببینم. نمیخوام زبونت چ
لطفا صبر کنید...
