خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت چهل و هفتم :
انگار که داشت با دستهایش قلب بیتاب دخترک را آرام میکرد.
صدای هاتف کنار گوشش، تن عجیبی داشت و زمزمه کرد:
-من دارم همه صبرم رو خرج تو میکنم که...
دستهای رها از شوک دخترک، دور کمر او افتاد و صورتش درست روی سینهاش محکم شد. چشم بست و هاتف ساکت شد. اوج و فرود سینهاش به نهایت تلاطم رسیده بود و دخترک میان کلکی که او با گرمای تنش، روی آن اقیانوس احساسات انداخت، حس کرد ساحلی آفتا
لطفا صبر کنید...
