خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت چهل و دوم :
صدای خنده جمع بلند شد و هاتف با لبخند دست پشت کمر هاله انداخت و سرش را بوسید:
-این سورپرایز نیست. بازی ناجوانمردانه است.
هاله فوری از حالت چشمهای او، سرزنش را بو کشید ولی با خنده و ذوق گفت:
-ارزش داشت به خدا. آرزوشو به دلمون گذاشته بودی...
هاتف خندید و او را محکم توی بغلش فشار داد. تعداد انگشتشمار دوستانش همراه با عارف و یاسمن از قبل دعوت شده بودند که مطمئن بود همه دستپخت هاÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

مامان عسل
0نیلوفر جون ننه ات برو دنبال زندگیت ..دست از سر هاتف بردار ..تازه داریم از عشق هاتف و باران لذت می بریم الناز جون دم نیلو رو قیچی کن 🤗🤗