پارت شصت :

خیره بود به باران بهاری پشت شیشه. توی سینه‌اش غوغا بود و هوای خاکستری و دلگیر بهار، اجازه نمی‌داد بیرون برود، تن به باران بسپارد و از گریه خودش را خالی کند. از خانه که بیرون زد؛ خودش نفهمید که پاهایش کدام سمت کشاندش؛ فقط وقتی به خودش آمد که دید مقابل کافه‌ای است که اولین بار با او پشت میز نشست. چیزی نخورده بود ولی... از همان لحظه حس کرده بود که وارد بعد تازه‌ای از زندگی‌اش شده. با او که هر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عسل مامان

    0

    یعنی باران تونست پاشا رو از فکرش بیرون کنه ..

    ۱ ماه پیش
  • الناز محمدی | نویسنده رمان

    باید دید که در ادامه چه واکنش‌هایی داره🥰

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️