پارت چهل و نهم :

نگاهشان با هم سمت بهزاد برگشت که با رکابی و شلوارک توی درگاه رسید. باران صاف نشست و آیناز بلند شد. سمت بهزاد رفت و گفت:
-شما جون بخواه! چشم!
لحن پر اغراق و غلیظ آیناز نگاه خندان بهزاد را سمتش کشید و او حینی که از کنارش رد می‌شد، دستی به موهای آَشفته او کشید و ادامه داد:
-خدا ذلیل کنه این خواهرشوهر رو که خواب رو از چشمای قشنگت گرفت عشقم!
بهزاد و باران با هم خندیدند و آیناز با کوفتÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مامان عسل

    0

    باران تا پاشا رو فراموش نکنه نمیتونه عاشق هاتف بشه مردی که دوسال بی خبر رفت ارزش دوست داشتن و نداره باران باید این موضوع رو درک کنه بچه که نیست نفهمه حیف هاتف که باران بخواد اونو از دست بده

    ۲ ماه پیش
  • الناز محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از نظرتون عزیزم❣️❣️

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️