خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت چهل و نهم :
نگاهشان با هم سمت بهزاد برگشت که با رکابی و شلوارک توی درگاه رسید. باران صاف نشست و آیناز بلند شد. سمت بهزاد رفت و گفت:
-شما جون بخواه! چشم!
لحن پر اغراق و غلیظ آیناز نگاه خندان بهزاد را سمتش کشید و او حینی که از کنارش رد میشد، دستی به موهای آَشفته او کشید و ادامه داد:
-خدا ذلیل کنه این خواهرشوهر رو که خواب رو از چشمای قشنگت گرفت عشقم!
بهزاد و باران با هم خندیدند و آیناز با کوفتÛ

لطفا صبر کنید...

مامان عسل
0باران تا پاشا رو فراموش نکنه نمیتونه عاشق هاتف بشه مردی که دوسال بی خبر رفت ارزش دوست داشتن و نداره باران باید این موضوع رو درک کنه بچه که نیست نفهمه حیف هاتف که باران بخواد اونو از دست بده