پارت چهل و سوم :

و سلام بلند و رسایی گفت که توجه همه جلب شد. عارف فوری سبد گل را از دست او گرفت و یاسمن به استقبال خواهرش رفت. هاله فوری به هاتف نگاه کرد که او با خونسردی و آرامشی که دخترک از تماشایش جا خورد جلو رفت و خوشامد گفت. آنقدر برخوردشان راحت و ساده بود که عارف نفس عمیقی کشید و یاسمن اخم‌هایش توی هم رفت، اما کسی که متعجب و گیج با اخم‌هایی که خودش هم نمی‌دانست در هم شده، خیره مانده بود به قفل دست هاتÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نگار

    0

    واقعا چی درموردخواننده فکر میکنیدبعدازاین همه مدت پارت گذاشتیددیگه آدم یادش نمیادچی به چیه بنظرم فقط موضوع رمان وقلم نویسنده مهم نیست مهم اینه که به شعور خواننده هم احترام بذارید

    ۲ ماه پیش
  • الناز محمدی | نویسنده رمان

    عزیزم مطمئنید درست پیام گذاشتید؟ ما هر هفته و کاملا مرتب پارت داریم. شاید شما پارت‌ها رو ندیدید. به هرحال ما هرهفته یک‌شنبه و سه‌شنبه و حتی گاهی پارت هدیه هم داشتیم. سپاس از همراهی تون.🌹

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️