خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت چهل و سوم :
و سلام بلند و رسایی گفت که توجه همه جلب شد. عارف فوری سبد گل را از دست او گرفت و یاسمن به استقبال خواهرش رفت. هاله فوری به هاتف نگاه کرد که او با خونسردی و آرامشی که دخترک از تماشایش جا خورد جلو رفت و خوشامد گفت. آنقدر برخوردشان راحت و ساده بود که عارف نفس عمیقی کشید و یاسمن اخمهایش توی هم رفت، اما کسی که متعجب و گیج با اخمهایی که خودش هم نمیدانست در هم شده، خیره مانده بود به قفل دست هاتÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

نگار
0واقعا چی درموردخواننده فکر میکنیدبعدازاین همه مدت پارت گذاشتیددیگه آدم یادش نمیادچی به چیه بنظرم فقط موضوع رمان وقلم نویسنده مهم نیست مهم اینه که به شعور خواننده هم احترام بذارید