خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت چهل و هشتم :
موهایش را با حوله کوچک بالای سرش پیچید و نگه داشت. سمت آینه عریضی که در حمام بود برگشت. از همان فاصله چشمش به آویز دور گردنش افتاد. رنگ سبز و یاقوتی سنگهایی که قاب طلایی و ظریف دورشان، محکم نگهشان داشته بود، نمیگذاشت خواب با چشمهایش آشتی کند. همین شد که نیمهشب، بدون سروصدا وارد حمام شد و دقایقی طولانی را توی وان حمام دراز کشید. نگاه هاتف، لحظهای که زنجیر را دور گردنش بست نمیتوا
لطفا صبر کنید...
