پارت چهل و هشتم :

موهایش را با حوله کوچک بالای سرش پیچید و نگه داشت. سمت آینه عریضی که در حمام بود برگشت. از همان فاصله چشمش به آویز دور گردنش افتاد. رنگ سبز و یاقوتی سنگ‌هایی که قاب طلایی و ظریف دورشان، محکم نگه‌شان داشته بود، نمی‌گذاشت خواب با چشم‌هایش آشتی کند. همین شد که نیمه‌شب، بدون سروصدا وارد حمام شد و دقایقی طولانی را توی وان حمام دراز کشید. نگاه هاتف، لحظه‌ای که زنجیر را دور گردنش بست نمی‌توا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️