خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت پنجاه و چهارم :
زمان و مکان را در ثانیه گم کرده بود. دیگر نه هوایی اطرافش بود و نه نفس کشیدن در حافظه ریههایش مانده بود. فقط صدای نفسهای عمیق او بود که از جغرافیایی ناشناخته یا شاید هم جهانی غریب به گوشش میرسید... جهانی که نمیدانست کابوسی در بیداری است یا حقیقتی سیلآسا...
-بارانم... حق داری جوابم رو ندی... به چشمات قسم...
صدا قطع و وصل شد. نفسش قطع و وصل میشد. میان حرفهای او دوباره قطعی ایجاد شØ

لطفا صبر کنید...

ایلما
0باران دیونه اس اگه بخواد باز بره سمت پاشا