پارت پنجاه و چهارم :

زمان و مکان را در ثانیه گم کرده بود. دیگر نه هوایی اطرافش بود و نه نفس کشیدن در حافظه ریه‌هایش مانده بود. فقط صدای نفس‌های عمیق او بود که از جغرافیایی ناشناخته یا شاید هم جهانی غریب به گوشش می‌رسید... جهانی که نمی‌دانست کابوسی در بیداری است یا حقیقتی سیل‌آسا...
-بارانم... حق داری جوابم رو ندی... به چشمات قسم...
صدا قطع و وصل شد. نفسش قطع و وصل می‌شد. میان حرف‌های او دوباره قطعی ایجاد شØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    باران دیونه اس اگه بخواد باز بره سمت پاشا

    ۲ ماه پیش
  • الناز محمدی | نویسنده رمان

    ♥️♥️🤚🏻

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️