پارت چهل و چهارم :

-می‌خوای از یه دکتر خوب وقت بگیریم و با هم بریم پیشش؟
باران هنوز چشم به حاشیه جاده داشت و سربالا انداخت. دست‌هایش روی سینه‌اش جمع‌تر شد و صدای هاتف را نزدیک‌تر از قبل شنید:
-حالا چرا قهری؟باران گیج برگشت و یک‌دفعه قلبش از جا کنده شد. او کاملا سمتش خم شده بود و سرش کنار صورتش بود. نفس گرم او که توی صورتش خورد؛ مضطرب و هیجان‌زده به فرمان نگاه کرد و دست‌هایش از روی سینه‌اش رها شدند.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مامان عسل

    0

    باران جان حرف دلتو بزن خودت و خلاص کن به هاتف واحساسش با نیلوفر بگو خیال خودت هم راحت میشه ..فکر پاشا رو از خودت دور کن مردی که تو زندگی قصد داره فردا بره ..بهتره امروز گورشو گم گنه

    ۲ ماه پیش
  • الناز محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از نظرتون عزیزم🥰

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️