پارت نود و هشتم :

پدرش را دید که روی تشکچه به پهلو لمیده، دو بالش را زیر آرنج گذاشته و دستش را ستون تن کرده است. سیگاری بین انگشت‌هایش بود و با بی‌خیالی پک می‌زد و رو به عصمت گفت:
- مگه می‌خوام سلاخیش کنم که میگی رحم و مروتت کجا رفته؟! می‌خوام دختر شوهر بدم! این‌همه دخترای سیزده چهارده ساله میرن خونه‌ی بخت، اینم یکی!
مادرش اشک از روی گونه برداشت و پیراهنش را کمی بالا زد و جلوتر خزید.
- آره، میرن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آزاده دریکوندی

    1

    از این عشق های قدیمی خیلی خوشم میاد🤩

    ۱ سال پیش
  • زلزله

    4

    وای چقدر از این رمانا و این عشقا و ماجرا های اینطوری خوشم میاد❤این پارت عالی بود❤از این یونس بی شخصیت خیلی خیلی بدم میاد😐🤐ولی سیاوش چه مهربونه🙂

    ۵ سال پیش
  • Yasamin

    46

    نگار خانم عزیز، تبریک میگم🌺 سوژه ی زیبا، قلم روان و ذهن پویا🤍 با آرزوی درخشش بیشتر در آینده ی نه چندان طولانی💫

    ۵ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگ | نویسنده رمان

    سلام عزیزم ممنون از لطف شما و تمام عزیزانی که نسبت به من محبت دارن و با پیاماشون انرژی میدن در مورد پارت ها امکان توضیحش این جا نیست اما نگران اینکه رمان طول بکشه و دیر تموم بشه نباشید من تلاشمو میکنم

    ۵ سال پیش
  • فرحناز تاجیک

    10

    سلام نگار جان بابا ایول داری فقط لطفا تند تندن بنویس 😢😢😢که بفهمیم حسام و نیهات بهم می رسن یا نه بازم تر کوندی💥❤❤💋👄👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌💛👄💚💛💜💚💛💜💜💓💔💕💖❤💋💙👊👊👊👊👊👊👊

    ۵ سال پیش
  • ستاره

    1

    😘😘🤗

    ۵ سال پیش
  • زهرا

    3

    وای عجب قصه عاشقونه دارن طوبی و سیاوش گرچه خیلی زجر دیدن اما بهم رسیدن 😍نگارجون خسته نباشی عزیزم خداقوت

    ۵ سال پیش
  • hana

    3

    خدا تو خماری بزارتتون که تو خماری میزاریدمون ://

    ۵ سال پیش
  • ستی

    2

    نگار جونننن واقعااا رمانه قشنگیهههه خیلی قشنگ واقعا ترکوندی با رمانت من کاملا زیاد رمان میخونم ولی این یکی از همه متفاوت تره دست مریزاد ♡♡♡♡♡

    ۵ سال پیش
  • What do you care??

    4

    واااییییی عالی بوووددد نگار جوون 🤩😍👌👌👌بی صبرانه منتظر پارت بعدی😊🙃😰

    ۵ سال پیش
  • باران

    7

    نگار جون عالی هرچی بگم کم گفتم 💖😍

    ۵ سال پیش
  • سمیرا

    24

    خدا همچین پدری رو نصیب هیچ بچه ای نکنه🤲

    ۵ سال پیش
  • پرنیا

    8

    مرسی ازنویسنده عزیزواقعاقلم قوی وگیرایی دارید خسته نباشید

    ۵ سال پیش
  • ¿

    10

    ای جان داستان مشخص شددیگه طوبی وسیاوش همو دوست داشتن بچه ک بودن الانم حسامونیهان هنودوست دارن ونیهان میشه خواهر خوانده شخصی ک رمان مرتبط با اونو زندگی پدرشه واینکه حسامونیهانم بهم میرسن :)

    ۵ سال پیش
  • ثمین

    5

    رمان عالی بود مثل همیشه از رمان های انلاین بنظرم این و طعم تلخ زندگی و هردو نویسندش نگار جون بهترین رمانن

    ۵ سال پیش
  • کیانا

    24

    به امید خدا یه ده دوازده روز ام باید از خاطرات طوبی و کبری وصغرا بگذره تا ببینیم حسامو نیهان چه میکنن😐🙄

    ۵ سال پیش
  • رومینا

    9

    خداوندا الان باز باید بشینیم ده روز صبر کنیم تا خاطرات طوبی تموم بشه وایی خدایا من طاقت این اتفاق رو ندارم 😒😒😒😒😵😵

    ۵ سال پیش
  • Saghar

    13

    عاااالی بودددد ولی این جور که نویسنده داره ما رو تو خماری میزاره فک کنم یه ماه دیگه تموم شه این رمان☹ولی در کل بهترین رمانیه که خوندم💖

    ۵ سال پیش
  • نرگس

    4

    مرسی مثل همیشه داستان عالی و قلم فوق العاده نویسنده😘❤️

    ۵ سال پیش
کپی شد!