پارت سی و سوم :

- چی؟ چی گفتی؟ رسیدیم؟
سهیل خندید و جواب داد: بـله! خونه‌تون دو کوچه‌ی دیگه‌س.
دیانا دستی به صورتش کشید و با صدای خواب‌آلودی گفت: وای خدا! چطور خوابم برد آخه؟
سهیل که متوجه‌ی علت اصلی پرسش او نشده بود جواب داد: حتما امروز خیلی خسته شدی!
دیانا از دست خودش حسابی شاکی شده بود که چنین بی‌احتیاطی‌ای کرده و در ماشین پسر جوانی خوابیده بود؛ ولو این‌که آن پسر جوان کوبار باشد.
م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سعادت

    1

    بیچاره دیانا سکته قلبی و مغزی با هم زدکوبار بفریاد برس

    ۲ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    وای خیلی خندیدم به این کامنتت👌🏻🤣

    ۲ هفته پیش
  • سعادت

    1

    هیوا با خشم اژدها وارد میشود

    ۲ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    😂😂

    ۲ هفته پیش
  • مامان عسل

    1

    هیوا جان چرا زود جوش میاری بجای کمک کردن به حال دیانا داری سخت ترش میکنی منون نویسنده عزیز خدا قوت🙏🌺

    ۲ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    قربانت🤍🌸 آره متاسفانه هیوا مقداری خود رایه

    ۲ هفته پیش
کپی شد!