پارت بیست و هفتم :

در که بسته شد، سهیل پیشانی‌اش را روی سطح چوبی و براقش گذاشت و آهسته گفت: جدی با خودم چه فکری کردم که اومدم این‌جا؟
دیانا دستش را مشت کرده و روی سینه‌اش گذاشته بود. قلبش تکنو می‌رقصید. چادر از سرش سر خورد و روی شانه‌هایش افتاد.
گفت: خدای من! خدای من!
هیجان عجیبی مانند مار زیر پوستش می‌خزید.
- باورم نمی‌شه اومده من رو ببره بیرون!
خندید و پاهایش را به زمین کوفت. بعد به خودش آ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مامان عسل

    0

    فک کنم سهیل باعث میشه دیانا از انزوا در بیاد ..چقدر خوبه که فرشته نجات برای همه آدما در مواقع ضروری پیدا بشه ..خسته نباشی نو یسنده عزیز

    ۳ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    فدات شم سلامت باشی🤍

    ۳ هفته پیش
  • سعادت

    0

    خدا قوت قلمت مانا عالی و زیبا

    ۳ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    فدات شم🤍🤍

    ۳ هفته پیش
کپی شد!