پارت سی و هفتم :

- سلام سیمین جون شب بخیر، شرمنده به زحمت‌تون انداختم!
سیمین لبخندی زد و گفت: سلام شب تو هم بخیر پسر جان! نه این چه حرفیه؟ بالاخره هرچی نباشه بچه‌ی نادری. می‌دونم که خیلی دوست داشت عروسی تو و سامیار رو ببینه...
از عمد نام سهیل را ذکر نکرد. سهیل نفسی کشید و از پنجره‌ی کنار دستش به بیرون خیره شد. صدای آکهیرو در مغزش جولان داد: سیمین قبول کرده بیاد، ولی به شرط این‌که باهاش حتی یه کلمه هم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سعادت

    0

    آخ سهیل از کجا تا به کجا باید از دست این سیمین حرص خورد

    ۲ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    هعی...

    ۲ هفته پیش
  • مامان عسل

    0

    دلم برای دیانا و سهیل میسوزه، اون که خاله اش داره زور میگه و سهیل هم مادرش .

    ۲ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    🥲💔

    ۲ هفته پیش
کپی شد!