پارت سی و هفتم :

- سلام سیمین جون شب بخیر، شرمنده به زحمت‌تون انداختم!
سیمین لبخندی زد و گفت: سلام شب تو هم بخیر پسر جان! نه این چه حرفیه؟ بالاخره هرچی نباشه بچه‌ی نادری. می‌دونم که خیلی دوست داشت عروسی تو و سامیار رو ببینه...
از عمد نام سهیل را ذکر نکرد. سهیل نفسی کشید و از پنجره‌ی کنار دستش به بیرون خیره شد. صدای آکهیرو در مغزش جولان داد: سیمین قبول کرده بیاد، ولی به شرط این‌که باهاش حتی یه کلمه هم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت هستی در رمان کبره هستی
تصویر شخصیت هیوا در رمان کبره هیوا
تصویر شخصیت دلنواز در رمان کبره دلنواز
تصویر شخصیت رایان در رمان کبره رایان
تصویر شخصیت آکهیرو در رمان کبره آکهیرو
تصویر شخصیت دیانا در رمان کبره دیانا
تصویر شخصیت سهیل در رمان کبره سهیل
آخرین نظرات ارسال شده
  • سعادت

    0

    آخ سهیل از کجا تا به کجا باید از دست این سیمین حرص خورد

    ۴ ماه پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    هعی...

    ۴ ماه پیش
  • مامان عسل

    0

    دلم برای دیانا و سهیل میسوزه، اون که خاله اش داره زور میگه و سهیل هم مادرش .

    ۴ ماه پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    🥲💔

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️