پارت بیست و دوم :

و در دلش گفت: شاید اگه بدونی واقعا کی هستم از این‌جا تا خونه‌تون بدویی!
و باز همان لبخند از روی درد، با سماجت روی لب‌هایش خزید.
دیانا به صفحه‌ی موبایلش نگاه کرد. ساعت ده و نیم بود. دوباره هیوا را گرفت.
- مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد، لطفا بعدا تماس بگیرید...
- چی شده؟ حالت خوب نیست؟
رنگش پریده بود. به زور حرف زد: در دسترس نیست.
سهیل نفسش را بیرون فرستاد و دستی به پش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هستی

    0

    تنهایی و غمی که دیانا و سهیل دارن و همچنین راز پنهانی که دیانا و سهیل از اون رنج میبرند و همچنین رفتار مادر سهیل سیمین

    ۷ روز پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    عزیزم🥹🫂 مرسی که دنبال می‌کنی

    ۶ روز پیش
  • دلارام

    0

    واقعا رمان عالی هستش و کنجکاوم. بدونم چه گذشته ای داشتن که انقدر دارن اذیت میشن

    ۳ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    قربونت برم خوشحالم که خوشت اومده🥹🤍

    ۳ هفته پیش
  • افسون

    0

    گلم🥰😍🤩😘خوب حالا داره کم کم سوالهای مهم پیش میاد براشون چقدر باید آشنا بشن و بپرسن البته که سهیل کنجکاو تره و نیلی هم مردد و شکاک 😳

    ۴ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۴ هفته پیش
کپی شد!