کبره به قلم صالحه فروزشنیا (آدولفا)
پارت بیست و دوم :
و در دلش گفت: شاید اگه بدونی واقعا کی هستم از اینجا تا خونهتون بدویی!
و باز همان لبخند از روی درد، با سماجت روی لبهایش خزید.
دیانا به صفحهی موبایلش نگاه کرد. ساعت ده و نیم بود. دوباره هیوا را گرفت.
- مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد، لطفا بعدا تماس بگیرید...
- چی شده؟ حالت خوب نیست؟
رنگش پریده بود. به زور حرف زد: در دسترس نیست.
سهیل نفسش را بیرون فرستاد و دستی به پشØ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
Z.k
0داستان سهیل وهمچنین نیلی ،ودر اخر قلم بی تکلف و روان شما🫠🤩🤩
۳ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
عزیزم خیلی لطف داری به من😭🤍
۳ ماه پیشمریم
1کلیشه ای نیست و شروعش خیلی متفاوت بود ممنون از نویسنده 😘
۳ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
نظر لطفته بانو، ممنون از شما که وقت گذاشتین و خوندین😍🤍
۳ ماه پیشهستی
0تنهایی و غمی که دیانا و سهیل دارن و همچنین راز پنهانی که دیانا و سهیل از اون رنج میبرند و همچنین رفتار مادر سهیل سیمین
۴ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
عزیزم🥹🫂 مرسی که دنبال میکنی
۴ ماه پیشدلارام
0واقعا رمان عالی هستش و کنجکاوم. بدونم چه گذشته ای داشتن که انقدر دارن اذیت میشن
۴ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
قربونت برم خوشحالم که خوشت اومده🥹🤍
۴ ماه پیشافسون
0گلم🥰😍🤩😘خوب حالا داره کم کم سوالهای مهم پیش میاد براشون چقدر باید آشنا بشن و بپرسن البته که سهیل کنجکاو تره و نیلی هم مردد و شکاک 😳
۵ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
دقیقا
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

تارا
0مشکل سهیل🙃🙃