پارت چهل :

قبل از این‌که به رستوران بیایند، بحث سختی میان‌شان درگرفته و در نهایت دیانا مجبور به آمدن شده بود.
از ذهنش گذشت: حق ندارم به خواست خودم جایی برم، چون لطمه می‌خورم. حالا اگه با خانم بیام و توی رستوران با این پسره‌ی مزخرف غذا بخورم می‌شه بهبود مهارت‌های اجتماعیم!
نفسش را با صدا بیرون فرستاد. موبایلش را از جیب شلوارش بیرون کشید و وارد صفحه‌ی وبلاگش شد. کوبار همچنان جواب پیامش را ن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • افسون

    0

    سلام گلم مرسی ازت ولی خیلی عصبانیم به نظرم دیانا یه خانه تکانی حسابی لازم داره هم واسه خودش وهم هیوا بایر بهش بفهمونه که تصمیم گیرنده براش نیست به صرف چند بار کمک براش آینده ش و بنویسه بهتر الان برای خودش یه در باز کنه تا دیر بشه و همه ی درها رو به ردش ببنده به اسن صلاح و بزرگتر و لاغیر😠😡😤

    ۱ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    واقعا👌🏻

    ۱ هفته پیش
  • سعادت

    0

    وای که دستم بهت برس هیوای مزخزف دیانا فعلآ یه نفس عمیق بکشی تا ببینیم این هیوا چه برنامه ای برای ما دارد

    ۱ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    آخی😂🌸

    ۱ هفته پیش
  • سرو

    0

    عجب آدم بیشعوری این هیوا اصلا خوشم نیومد ازش چندش

    ۱ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    😁🤍

    ۱ هفته پیش
کپی شد!