پارت شصت و هفتم :

انگار واقعا قرن ها گذشته بود تا به امروز برسیم.
دل آشوبگی نگذاشته بود
حتی ذره ایی با آرامش بخوابم.
نگاهی به صفحه موبایلم انداختم
که هنوز هم روی صفحه چتمان بود و
همانگونه صفحه اش خاموش شده بود.
پیام جدیدش اما پایین تمام پیام ها
منتظر دیده شدن بود!

( چند هزاران ساعت مونده تا ساعت شش عصر! )

دلتنگ بود، خوب میدانستم حتی
شاید بیشتر از من!
عددِ کنار پ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خاطره در رمان جایی میان آغوشت خاطره
تصویر شخصیت رامین در رمان جایی میان آغوشت رامین
تصویر شخصیت رادمهر در رمان جایی میان آغوشت رادمهر
تصویر شخصیت سیما در رمان جایی میان آغوشت سیما
تصویر شخصیت دایی ستار در رمان جایی میان آغوشت دایی ستار
تصویر شخصیت هادی در رمان جایی میان آغوشت هادی
تصویر شخصیت سیامک در رمان جایی میان آغوشت سیامک
تصویر شخصیت شیدا در رمان جایی میان آغوشت شیدا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسیم

    2

    خسته نباشی گلم فقط یه چیزی این رادمهر بالاخره میخواد برا لب مرز چیکار کنه

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    هدف اصلیش پیدا کردن قاچاقچیاست

    ۲ ماه پیش
  • نسیم

    2

    اها نه منظورم اینه که پای قولش به شیدا میمونه یا نه میزنه زیرش😅😅

    ۲ ماه پیش
  • Shiva

    2

    عالی بود وای کی میشه روز خواستگاری رادمهر و شیدا هم برسه😍

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خیلی زود🥰♥️

    ۵ ماه پیش
  • سارا

    0

    خجالتی های کی بودید شماها😂😂😂

    ۵ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    به خدا دلم میخواد بترکه که زود تموم نشه از یه طرف دلم میخواد زودتر ببینم چی قراره بشه🥲

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    عزیزمممم🥲

    ۵ ماه پیش
  • ستاره

    2

    فقط عاشقانه های این دوتا ورپریده ست که حالم و این روزا خوب میکنه😍

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ای جاااااان

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    3

    وای خدا عالی بود فقط اون تیکه که از صورتش نفس کشید سمانه کشتی نووح کی میرسه

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    باید منتظر بمونی😁

    ۵ ماه پیش
  • شقایق

    2

    دلم قیلی ویلی میره به خدااااااا🤤

    ۵ ماه پیش
  • میم

    3

    خیلی پارت قشنگی بود،پس رامینم از دست رفت،گفتم این خاطره رو ببندیم بهش هر جور شده،حالا خوبه نمی دونم مجردم هست یا نه 😁🙏🏻🖤

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره خاطره مجرده ولی رامین و از دست دادیم😁

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    خاطره رو برای هادی جور کن که اونم یکم آروم بشه و زندگی کنه

    ۵ ماه پیش
  • میم

    2

    هادی طفلک فعلا تو فاز افسردگیه کسیو نمی بینه کلا،یه جوایی درکش می کنم😔

    ۵ ماه پیش
  • میم

    3

    خیلی وحشتناک ناراحت کنندست حال الان هادی،نمی دونم برای هادی دلم بسوزه یا خودم،اینجا کسی دیگه مجرد هست از حسادت این همه عاشقانه اینا حرص بخوره 🤭

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    3

    خیالت راحت ماها که متاهلیم داریم از حسودی میمیریم چه برسه به مجردا

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    حالا مونده پارتایی که غش و ضعف کنید😝

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    3

    والا ماهمین حالا هم از ذوق زیاد براشون غش و ضعف میریم از بس باحالن

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    مجرد زیاد داریم😁

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    3

    خدا هادی گناه داره خوبه الان از راه برسه و رادمهر رو ببینه چه صحنه ای بشه شیدا سکته میکنه از استرس

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره بچه🥲❤️‍🩹

    ۵ ماه پیش
کپی شد!