جایی میان آغوشت به قلم سمانه حسینی
پارت شصت و هفتم :
انگار واقعا قرن ها گذشته بود تا به امروز برسیم.
دل آشوبگی نگذاشته بود
حتی ذره ایی با آرامش بخوابم.
نگاهی به صفحه موبایلم انداختم
که هنوز هم روی صفحه چتمان بود و
همانگونه صفحه اش خاموش شده بود.
پیام جدیدش اما پایین تمام پیام ها
منتظر دیده شدن بود!
( چند هزاران ساعت مونده تا ساعت شش عصر! )
دلتنگ بود، خوب میدانستم حتی
شاید بیشتر از من!
عددِ کنار پ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
هدف اصلیش پیدا کردن قاچاقچیاست
۲ ماه پیشنسیم
2اها نه منظورم اینه که پای قولش به شیدا میمونه یا نه میزنه زیرش😅😅
۲ ماه پیشShiva
2عالی بود وای کی میشه روز خواستگاری رادمهر و شیدا هم برسه😍
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خیلی زود🥰♥️
۵ ماه پیشسارا
0خجالتی های کی بودید شماها😂😂😂
۵ ماه پیشسهیلا
2به خدا دلم میخواد بترکه که زود تموم نشه از یه طرف دلم میخواد زودتر ببینم چی قراره بشه🥲
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
عزیزمممم🥲
۵ ماه پیشستاره
2فقط عاشقانه های این دوتا ورپریده ست که حالم و این روزا خوب میکنه😍
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ای جاااااان
۵ ماه پیشسرو
3وای خدا عالی بود فقط اون تیکه که از صورتش نفس کشید سمانه کشتی نووح کی میرسه
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
باید منتظر بمونی😁
۵ ماه پیششقایق
2دلم قیلی ویلی میره به خدااااااا🤤
۵ ماه پیشمیم
3خیلی پارت قشنگی بود،پس رامینم از دست رفت،گفتم این خاطره رو ببندیم بهش هر جور شده،حالا خوبه نمی دونم مجردم هست یا نه 😁🙏🏻🖤
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره خاطره مجرده ولی رامین و از دست دادیم😁
۵ ماه پیشسرو
2خاطره رو برای هادی جور کن که اونم یکم آروم بشه و زندگی کنه
۵ ماه پیشمیم
2هادی طفلک فعلا تو فاز افسردگیه کسیو نمی بینه کلا،یه جوایی درکش می کنم😔
۵ ماه پیشمیم
3خیلی وحشتناک ناراحت کنندست حال الان هادی،نمی دونم برای هادی دلم بسوزه یا خودم،اینجا کسی دیگه مجرد هست از حسادت این همه عاشقانه اینا حرص بخوره 🤭
۵ ماه پیشسرو
3خیالت راحت ماها که متاهلیم داریم از حسودی میمیریم چه برسه به مجردا
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
حالا مونده پارتایی که غش و ضعف کنید😝
۵ ماه پیشسرو
3والا ماهمین حالا هم از ذوق زیاد براشون غش و ضعف میریم از بس باحالن
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
مجرد زیاد داریم😁
۵ ماه پیشسرو
3خدا هادی گناه داره خوبه الان از راه برسه و رادمهر رو ببینه چه صحنه ای بشه شیدا سکته میکنه از استرس
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره بچه🥲❤️🩹
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نسیم
2خسته نباشی گلم فقط یه چیزی این رادمهر بالاخره میخواد برا لب مرز چیکار کنه