پارت شصت و هشتم :

شیدا جان دخترم بیا اینجا
پیش من بشین عزیزم چرا اونجا تنها نشستی!
با صدای پروانه خانم آرام از جا بلند شدم و
نشستم کنارش،
حالا با رادمهر دقیقا یک صندلی
فاصله داشتم و انتخاب زیرکانه پروانه خانم
برای نشستش برایم جالب بود!
همه گرم صحبت بودند وکسی
حواسش سمت ما نبود،
گوش های رادمهر اما حسابی تیز شده بود و
بوی عطر لعنتی اش نمیگذاشت
حواسم را جمع کنم!
_ به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خاطره در رمان جایی میان آغوشت خاطره
تصویر شخصیت رامین در رمان جایی میان آغوشت رامین
تصویر شخصیت رادمهر در رمان جایی میان آغوشت رادمهر
تصویر شخصیت سیما در رمان جایی میان آغوشت سیما
تصویر شخصیت دایی ستار در رمان جایی میان آغوشت دایی ستار
تصویر شخصیت هادی در رمان جایی میان آغوشت هادی
تصویر شخصیت سیامک در رمان جایی میان آغوشت سیامک
تصویر شخصیت شیدا در رمان جایی میان آغوشت شیدا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسیم

    2

    اوه اوه اوه اق رادیمون رگ غیرتش باز متورم شد😂😂🤣

    ۲ ماه پیش
  • Shiva

    2

    وای دقیقا حدس میزدم همچین اتفاقی بیفته🤦 ♀️

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    4

    وای خدا ما میگفتیم هادی میاد این صحنه رو میبینه و کپ میکنه چرا برعکس شد وای خدا برس بدادمون

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    واقعا خدا به داد برسه😶

    ۵ ماه پیش
  • علیرضا

    3

    من و هادی تو یه تیمیم الان 😑

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    خداقوت به تو وهم تیمیت

    ۵ ماه پیش
  • ابرا

    2

    عالی بود ولی الان رادمهر چنان ولوله ای به پاکنه که هادی تا بندرعباس بندری بره ببین کی گفتم

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    به قول یکی از بچه ها واویلا😁

    ۵ ماه پیش
  • میم

    2

    اوه هیچ فکرشو نمی کردم هادی اینقدر حرصی و عصبی بشه ،حالا پارت بعد بشدت منتظر یه کتک کاری هستیم بین رادمهر غیرتی با هادی عصبانی 😁

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    باید برن تو رینگ شیدام تشویقشون کنه😁

    ۵ ماه پیش
  • میم

    2

    اونجوری که هادی بیچاره فکر کنم باز کارش ساختست چون رادمهر حتما یه ورزشکار حرفه ایه،شیدا هم بجای تشویق می زنه تو سر خودش تا بلایی سر هم نیارن 😁

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره رادمهر خب سرگرده و ورزشکاره😁

    ۵ ماه پیش
  • میم

    2

    پارت عالی بود،خیلی خیلی خسته نباشید و چشمتون پرنور سمانه جون 🥰🙏🏻🙏🏻🙏🏻🖤

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    قربونتتتتتتتت برم 🥰

    ۵ ماه پیش
  • میم

    3

    آقا هادی دعات گرفت ولی متاسفانه یا خوشبختانه نصفه گرفته چون عاشق شد ولی عشق دو طرفه نه مثل تو بدشانس یک طرفه ❤️

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آخی چه قشنگ گفتی🥲

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه

    3

    آخ خدا راست میگی🥺

    ۵ ماه پیش
  • علیرضا

    3

    من الان با همه جونم هادی و درک میکنم دلم میخواد الان رادنهر و خفه کنم😑

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    چیکار داری با پسرم🥲

    ۵ ماه پیش
  • شقایق

    3

    دوستان آرامش خودتون و حفظ کنید الان رادمهر و هادی مثل خروس جنگی قطعا میپرن به هم دیگه😶😆

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    قودااااااااا🤣

    ۵ ماه پیش
  • سارا

    3

    اوپس ، داداشمون چ خوش موقع اومد 😂

    ۵ ماه پیش
  • سهیلا

    3

    خشم اژدها وارد میشود🤣

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقاااااا😄

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خدا به خیر کنه فقط😁

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    اینقدر پارت عالی بود یادم رفت تشکر کنم خوب یادم رفت چکارکنم خوب😅😅

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فدا سرت😁

    ۵ ماه پیش
کپی شد!