پارت شصت و یک :

سرفه کنان دست مشت شده ام را
مقابل دهانم گرفتم،
صدایم در گرفته ترین حالت ممکن
حتی برای ادای کوچکترین کلمه ها
به زحمت می افتاد و
رد خون مردگی که دور دست و پایم مانده بود
دلم را بهم میزد.
از همه بدتر اما چشم هایی بودند
که به محض بسته شدنشان
تصویر آن دخترک بی جان را بارها و بارها
مرور میکردند.
نفسم را فوت کردم و با صدای در
نگاهم را به پشت سرم دوختم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خاطره در رمان جایی میان آغوشت خاطره
تصویر شخصیت رامین در رمان جایی میان آغوشت رامین
تصویر شخصیت رادمهر در رمان جایی میان آغوشت رادمهر
تصویر شخصیت سیما در رمان جایی میان آغوشت سیما
تصویر شخصیت دایی ستار در رمان جایی میان آغوشت دایی ستار
تصویر شخصیت هادی در رمان جایی میان آغوشت هادی
تصویر شخصیت سیامک در رمان جایی میان آغوشت سیامک
تصویر شخصیت شیدا در رمان جایی میان آغوشت شیدا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسیم

    2

    اوخی رادمهر و سوپراز کرد؛ هی یه رادمهرم نداریم که قند تو دلمون اب کنه و قلبمونو به تالاپ تولوپ بندازه🤞🏼😂😔😂

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره والا😄

    ۲ ماه پیش
  • Mohad76

    2

    رفته خونه مامان سلما درسته🤩🤩

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آرههههههه🥰

    ۵ ماه پیش
  • Shiva

    2

    کجا رفت شیدا🤔

    ۶ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    برو پارت بعدی😉

    ۶ ماه پیش
  • سارا

    2

    قشنگ بود ❤️

    ۶ ماه پیش
  • سرو

    2

    خبری از آقایون نیست بد شکست عشقی خوردن

    ۶ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره نیستن😁

    ۶ ماه پیش
  • سرو

    2

    سرهنگ هم بازبون بی زبونب خواستگاری کرد

    ۶ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    یه جورایی😉

    ۶ ماه پیش
  • سرو

    1

    وای چه سوپرای باحالی بود مرسی 😍

    ۶ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فداتتتتت

    ۶ ماه پیش
  • آیدا

    1

    امیدوارم رمان به این زودی ها تموم نشه😭💔

    ۶ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    اینقدر که من دارم تند تند پارت میذارم فکر کنم خیلی زود تموم بشه🥲

    ۶ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    واااااااااااااای آخرش رادمهر بود😍😍😍😍 عسلای من

    ۶ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    عسلچه ست🥰

    ۶ ماه پیش
  • هجران

    2

    تو این چند روز رفتم از اول دوباره رمان و خوندم واسه دومین بار تا این پارت. واقعا وقتی میخونم از دنیا کنده میشم اینقدر که این قصه قشنگه واقعا ممنونم🥺🙏🏻

    ۶ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    عزیزدلم🥺♥️

    ۶ ماه پیش
  • آهو

    2

    دلم قیلی ویلی میره وقتی سرو کله رادمهر پیدا میشه😍

    ۶ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    اوخوداااااااا🥰

    ۶ ماه پیش
  • میم

    2

    بیچاره سرهنگ چقدر خواهش و التماس کرد اینم نم پس نداد نمی دونه خودش از پسرت بدتره حالش😮

    ۶ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره به خدا🥺

    ۶ ماه پیش
  • میم

    3

    خبرو دلت نیومد پشت تلفن بگی یا پسرت مجبورت کرده حضوری تشریف بیاری جناب سرهنگ 😏

    ۶ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    گزینه دوم😁

    ۶ ماه پیش
  • میم

    3

    وای چقدر قشنگ،هر پارت میگم این بهترینش بود اما بعدی باز قشنگ تره 🤗🙏🏻🖤

    ۶ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فدای تو🥰♥️

    ۶ ماه پیش
کپی شد!