پارت هفتاد و یک :

رادمهر با اجازه گویان از جا بلند شد و
جمع را ترک کرد. در دلم رخت میشستند، نمیتوانستم بنشینم!
از جا بلند شدم و به هوای شستن
دست هایم جمع را ترک کردم.
هیچکس حواسش نبود،
مامان بزرگ ها میوه میخوردند و
مردها درباره کار صحبت میکردند،
پروانه خانم و سیما هم حسابی
گرم حرف زدن بودند.
به سرعت از جا بلند شدم و
بی آنکه بگذارم حواس آقا محمد و
مهری به سمتم جلب شود،

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خاطره در رمان جایی میان آغوشت خاطره
تصویر شخصیت رامین در رمان جایی میان آغوشت رامین
تصویر شخصیت رادمهر در رمان جایی میان آغوشت رادمهر
تصویر شخصیت سیما در رمان جایی میان آغوشت سیما
تصویر شخصیت دایی ستار در رمان جایی میان آغوشت دایی ستار
تصویر شخصیت هادی در رمان جایی میان آغوشت هادی
تصویر شخصیت سیامک در رمان جایی میان آغوشت سیامک
تصویر شخصیت شیدا در رمان جایی میان آغوشت شیدا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسیم

    1

    عزیز دلی تو که وظیفست گلم همینقدر از دستم بر میاد دیگه ببخش 😘

    ۲ ماه پیش
  • نسیم

    1

    کل این پارت عالی بود عجیب احساسی ولی از کل که بگذریم یه پاراگراف بود که حرف دل منو رادمهر توش زد( اونجا که به هادی گفت حرفات تموم شد؟ و بلاهایی که سرش اومده بود و اینکه مورد قضاوت بقیه قرار میگرفت با وجود تموم دردایی که کشیده بود و میکشید و اینکه حس میکرد که میخواد بمیره و جراتشو نداشت؛ درک میکنم)

    ۲ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    قربونتتتتتت برم که با کامنت هات انرژی میدی خوشگلم♥️😍

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    1

    خداقوت عزیزم 🍓🍓

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فدایت🥰

    ۵ ماه پیش
  • Shiva

    1

    وای من همچنان استرش دارم کاش زودتر عقد کنن

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    نگران نباش🥰

    ۵ ماه پیش
  • میم

    2

    وای چه سورپرایزی،حسابی ترسید اولش،چه برای خودش بچه دارم شد وسط درد دل گذشته ها زرنگ خان 😁🙏🏻🖤

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره دقیقا😄

    ۵ ماه پیش
  • میم

    2

    عجب تهدیدایی،خیلی خوب تو تقش یه برادر واقعی فرو رفته بود اونقدر که حتی رادمهر کاملا جوابشو می داد،نگفت تو چکاره این وسط که بهت جواب پس بدم 😮

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    به احترام‌شیدا هیچی نگفت

    ۵ ماه پیش
  • ابرا

    2

    خیلی عجله داره رادمهر از اول راه تو نقطه پایان رو در نظر داره بچه دار شدن

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    پسرمون یکم عجوله😄

    ۵ ماه پیش
  • آیدا

    2

    رمان تا بچه دارن شدنشون ادامه داره ؟ ( بله )

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    نمیدانم اطلاعی ندارم😂

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    چه سوپرایزی چه صحنه ی بعد سوپرایزی چقدر هول کشتی نوح سریع هم بچه میخاد

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    پسرمون عجله داره یه کم😂

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    دیدی گفتم میخواد برادرانه تهدیدش کنه خوشم آمد که گفت از الان خواهر منه

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    حرف دیگه ای هم‌جز این نمیتونست بزنه

    ۵ ماه پیش
  • شقایق

    2

    من غش کردم من و یکی جمع کنهههههههههه

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    یکی جمع کنه این‌بچه رو😂

    ۵ ماه پیش
کپی شد!